گفته اند « وان نایت استند» . نگفته اند « تو ». نگفته اند «تری». نباید دو بشود. اصلن همان یکی بودن خاص اش می کند. این شکلی اش می کند:
اولین بار است که با هم صحبت می کنند. هیچ چیز نمی دانند...حتا اسم همدیگر را.
مرد بدون مقدمه می گوید: «میای پیش من؟»
دختر سکوت می کند... «برای این دیوونه بازی ها یه کم پیر و خسته ام... ولی...باشه.»
در آسانسور که بسته میشود تاریکی می ماند.
_ من متاهلم.
دختر نمی داند خوشحال باشد که مرد نگاهش را توی تاریکی نمی بیند، یا نه. می نشیند و بند صندل قهوه ای اش را باز می کند.
نشیمن بزرگ و سرد است. در اتاق ها بسته است. مرد دعوتش می کند روی کاناپه بنشیند: « قهوه ، چایی یا آب؟»
دختر پوزخند می زند: « اینجا منطقه مجازه؟؟ قطعن چایی.»
روبروی هم نشسته اند.پشت میز. دختر چنگال را که توی کباب فرو می برد به این فکر می کند که این قاشق و چنگال های ایکیا عجیب خوش دستند. که باید حتمن برای خانه اش، خانه ای که یک روزی خواهد داشت، بگیردشان.
نگاهش به تابلوی روی دیوار میافتد. جیغ کوتاهی می کشد و می رود طرفش :« وااای... این همون پازله است که من واسه داییم گرفتم... رابین هود که ماریان رو میبوسه...چقدر دوستش دارم... » وسط راه مرد از دو طرف بازوهایش را میگیرد و توی گوشش زمزمه می کند: « یه کم آروم تر... همسایه ها...»
دخترک ولی به تابلو و همسایه ها فکر نمیکند. خشکش زده است.
وقتی مرد می آید و کنارش روی کاناپه می نشیند، دختر شروع می کند از حریم نیم متری آدم ها حرف زدن و از خطر شکستن اش. فایده ای ندارد. بدنش را سفت کرده و می لرزد. لب های مرد خوش بو است. خودش را رها می کند.
در اتاق که باز میشود بین بوسه ها زیر لب می گوید: « منطقه ممنوعه؟» و توی تاریکی چشمش به برق شیشه کالوین کلاین می افتد. یوفوریا. خوشحال میشود که امشب عطر نزده است.
حس بچه ای را دارد که یک اسباب بازی را از دست بچه ی دیگر کشیده ست. خوشحالی نیست. تاپش را تنش می کند:« ببین... من گل سرم رو پیدا نمی کنم. میشه چراغو روشن کنی؟» و توی همان چند لحظه می بیند که هیچ عکسی روی دیوار ها نیست.
_ وااای... من یه کار فوری برام پیش اومده.
_ اشکلی نداره...فقط منو بذار دم یه آژانس.
قبل از اینکه سوار شود یک پاکت کنت می گیرد.
_ اشکالی نداره من سیگار بکشم؟
_ نه خانوم... فقط شما... سیگار....؟؟
_ چطو مگه؟
_ آخه بعضی تیپ ها سیگار نمیطلبه.
_ بعضی وقت ها حال و هوای آدم سیگار میطلبه.
کنت لعنتی بدجوری میسوزاند.آن قدر که اشکش در می آید.
منتظر مسئول امور مالی است که گوشی اش زنگ میخورد:
_ سلام... خوب ای؟
_ سلام.ممنون.... ببخشید...شما؟
_ ...ممم... من... یه هفته قبل همدیگه رو دیدم.
_.... یه هفته قبل...... آها.... خوبی؟
_ مرسی. میخواستم عذرخواهی کنم.
_ بعد یه هفته...واسه چی؟
_ نمیدونم.
_ هه. میدونی...من همیشه میگم چند نوع عذر خواهی داریم. واسه تو اینجوریه که فکر نمیکنی کار اشتباهی انجام داده باشی، اما به هر حال متأسفی که من ناراحتم. به هر حال... من خوبم. تو هم امیدوارم خوب باشی. خداحافظ.
دخترک یاد آخرین صحنه Last Tango in Paris می افتد: « اسمش... نمیدونم اسمش چی بود.»