Life isn't beautiful enough!   
  

گفتم:« واسه اولین بار تو زندگی‌ام آرزو کردم کاش خوشگل می‌بودم.»

گفت:« واسه چی؟»

گفتم:« واسه تو!»

بماند که چه گفت و چه کرد. من نگفتم اما که خوشگلی از آن دست چیز هایی است که برای او لذت بخش است. خیلی لذت بخش است. و من هر چه‌قدر هم باهوش و مهربان و آرام و ... باشم، خوشگل نیستم. که همه ی این هایی که این همه سال جمع کرده ام ، بس نیست.بس اش نیست.

برایش گفته بودم...نمی دانم چند ساله بودم که فهمیدم خوشگل نیستم. و با خودم قرار گذاشتم به جایش چیزهای دیگری باشم. و شدم. برایش نگفتم اما که آن هایی که تحسین شان می کنم، خوشگل نیستند. یعنی یک جور خاصی خوشگل اند.مثل چشم های مرضیه که از هوش و شیطنت برق می‌زند یا گونه های آذین که خوردنی اند. ولی آدم های معمولی بهشان نمی گویند «خوشگل».

نمی دانم کدام اول بوده که بعد آن یکی آمده. یکی که خوشگل نیست می رود دنبال چیز های دیگری و باهوش و خاص می‌شود، یا یکی که باهوش است،بی خیال رسیدن به شکل و قیافه اش ( به اندازه ی زن های معمولی البته!) می‌شود. ترتیب اش هم خیلی مهم نیست. من هنوز هم کیف می‌کنم وقتی کسی نیم‌رخ ویرجینیا ولف را روی صفحه‌ی موبایل ام می‌بیند و ‌می‌پرسد:«خودتی؟» . گیرم خوشگل نباشد.

ولی خودمانیم، سخت بود اعتراف اش. آن حسرت کوچک گوشه‌ی دلم ... برای تو.

  

لینک
   همه‌ى مردان سرزمین من   
  

١٨ ساله بودم. فکر می کردم « مرد زندگی»ام است و برای این که بداند مرد زندگی من چه باید باشد و او هست و به چه ساحل امنی باید برساندم و من چه جور آدمی ام و این حرف ها، « جزیره سرگردانی » را داده بودم بخواند. که بله... من هستی ام و او سلیم مانندی که فقط ریش ندارد و من هم مطمئن از انتخابم. بماند که «ساربان سرگردان» که آمد، چقدر توی ذوقم خورد. آن را هم دادم بخواند. پس اش که آورد، گفت:« بدک نبود ... فقط برایم جالب بود چطور یک زن این قدر دقیق از احساسات و افکار یک مرد می نویسد.»  مبهوت شدم.

اول های کتاب بود که هستی زندانی می شد. و بعد ترش توصیف سلیم بود و افکارش. شک هایش. رها کردن هستی. و تن دادن اش به ازدواج سنتی... وقتی هنوز هستی در زندان بود. اول ها برایم خنده دار بود. هیچ جوری نمی توانستم قبول کنم خیلی راحت شک کند،  تن بدهد به همه‌ی آن فکرهای منفی، بزند زیر همه‌ی خوانده ها و روشن فکر بازی ها و ادعا هایش، و برود. «مرد زندگی»ِ آن موقع هایم هم که گفت، جدی اش نگرفتم. ( البته شاید همان موقع بود که خط کشیدم رویش!)

چند شب پیش «شب یلدا» را دیدم. چندین بار. کیف کردم. بار اول ، گقته بودم «نمی فهمم اش».حالا اما چرا. می‌فهمیدم. کیف می‌کردم. درود می‌فرستادم به روح و جان پرفتوح آقای پوراحمد!

بسازید آقا. فیلم‌هایی بسازید که همین قدر قشنگ، همین قدر ریز نشان بدهد «مرد» ها را. بنویسید. از مخفی ترین لحظه های مردانه.

وگرنه آدم از کجا باید بفهمد مردها گاهی چقدر تنها می شوند ....« به کی بگم...خدایا...آخه به کی بگم...». از کجا بفهمیم چقدر منطقی بودن ها و مثلن روشن فکر بودن ها برایشان سخت است...« من که هیچ وقت نخواستم تو رو به زور نگه دارم»... از کجا بفهمیم چقدر بغل لازم می شوند گاهی... « اون همه که ١٠ سال پس زدم، دیگه نمی زنم.». از کجا بفهمبم لجبازی های بچه گانه شان فقط دست و پا زدن است برای محکم بودن. از کجا بفهمیم چقدر غرورشان برایشان مهم است، و اگر بشکند یا خش بردارد، چطور کم می‌شوند...گم می‌شوند ...

 از کجا بفهمیم گاهی چقدر نیاز دارند که مالک باشند ، که مطمئن باشند ، که مرد باشند ...

  

لینک
   نترس بانو !   
  

گفتم:« آدم ها ترس ندارند که.»

آخر گفته بود می‌ترسد.

ماندم اما. مکث کردم. سکوت کردم.

آدم‌ها ترس ندارند؟

گاهی « آدم‌»ی آزارت می دهد. نمی‌داند البته. نمی‌خواهد هم. آزرده شو ... اما نترس. حتا اگر توانستی بزرگ باش. ببخش.

گاهی « آدم»‌ی آزارت می دهد . دانسته. دل گیر شو. درد بکش. استیصال اش را ببین. نترس .

گاهی « آدم »‌ی زخم ات می زند. عمیق. داد بزن. خون می آید؟ انگشتت را خونی کن و روی صورتت خط بکش. زخم ات را نشان بده. گله کن. حتا پر شو از نفرت. اما نترس.

گاهی « آدم »‌ی دوستت دارد. دلش می‌خواهد بگیرد ات. نه آن شکلی ها... بگیرد توی بغلش. آن قدر محکم که نتوانی نفس بکشی حتا. چه برسد به فریاد. آرام باش. بالاخره یک جوری بهش می‌فهمانی که گرفتنی نیست‌ای. شاید زخمی هم بخورد....زندگی است دیگر. نترس.

گاهی « آدم »‌ی را دوست داری. آن قدر که کج نگاهت کند نفس ات بند می آید. آن قدر که کلمه هایش ، کلمه اش، زنده ات می کند. آن قدر که اگر برود... می ترسی. می‌دانم. نترس. نگران باش. نگران اش باش. « نگر ان»که می دانی یعنی چه؟ یعنی نگاهش کن.همیشه.

می‌دانی؟

ترس با رفتارهای خاص فرار و اجتناب مربوط است.

اجتناب نکن.

زندگی کن.

آدم ها ترس ندارند.

  

لینک
       
  

اصلن می دانی چقدر« دلم برایت تنگ شده الاغ!» با « دلم برایت تنگ شده » ‌فرق دارد؟؟

فقط شیطنت اش نیست که لذت بخش اش می کند،  انگار آدم می خواهد مهربان بودنش را، خوب بودن اش را پشت این بد و بیراه ها پنهان کند. انگار یک جور هایی خجالت می کشد. و این خجالت چه دوست داشتنی ترش می کند.

 فقط هم این نیست. گاهی وقت ها کلمه های معمولی جواب نمی دهند. هیچ جوری نمی شود به یکی بگویی:« دوستت دارم»! لوس است. دست مالی شده است. کم است. باید بگویی: « پدسسسسسسسسسسگ!» تا بفهمد. بفهمد عاصی ات کرده. مستاصل شده ای بس که خوب است و فوق العاده است و بس که می خواهی اش. بفهمد دلت می خواهد سرت را بکوبی به دیوار. دلت می خواهد داد بزنی. بمیری.

یادت هست می گفتم آدم های باهوش بی ادب اند؟ یادت هست خندیدی و گفتی بهانه می آورم برای بی ادب بودن ام؟ نه. آدم های باهوش به همه چیز چنگ میزنند برای به تر فهمیدن. برای به تر فهماندن. اصلن « ادب» یعنی رعایت کردن حد هر چیز. من را هم که می دانی... هیچ چیز برایم « حد» ی ندارد!!

* پی نوست: حالا تو اگر « دوستت دارم» ِ خالی هم بگویی قبول است ها!!

  

لینک
   اولین وسوسه های حوا   
  

اگر دیدی داری پنهان می کنی،

اگر دیدی هوس کرده ای فشارش بدهی توی بغلت،

اگر دیدی گاهی جلوی خودت را میگیری که نگویی « بمان» ،

بترس.

بترس از وسوسه ی مالکیت!

 ***

پست آخر این نبود...می دانید که. ترسیدم. پست اخر را گذاشتم یک جایی کنار همه ی آنهایی که یک روزی می خواستم بگویم و بنویسم و حس کنم و نتوانستم. « این جا» نتوانستم.

«این جا» سرزمین من است!

  

لینک
   Dedicated to the Knots   
  

مرد ها که خیاطی می کنند را می توانم تصور کنم، اما « بافتنی» را نه.

بس که زنانه است. بس که خوب است. که گرم است. امن است. می گذارد یک گوشه بنشینی و دست هایت ریز ریز حرکت کنند و فکر کنی. دست هایت که می بافند هم قوی هستند و هم ظریف. همان لحظه هایی را برایت جور می کند که همه ی روز دنبالش هستی... لحظه هایی برای آن که خیال «بافی» کنی. که غرق بشوی توی پیچیدگی های زنانه ات. که کسی کاری نداشته باشد به ات...«دارم بافتنی می بافم خب!» .  اصلن شاید هم به هیچ چیز فکر نکنی. فقط ببافی.

نه...لازم نیست ببافی برای کسی که دوست اش داری. آن جوری لذت بخش تر است البته. هی رنگ ها را تصور میکنی روی پوست اش و هی کیف می کنی. اما برای خودت هم که می بافی خوب است. گم می شوی توی رنگ ها.توی تکان های مداوم و هماهنگ و یک نواخت.  خواب آلوده می شوی. رخوت ناک می شوی. اصلن یک جور «مستی»‌می آورد برای خودش.

این خانم اینگرید برگمن هم که این جور با دقت به میل ها و دست هایش نگاه می کند ، به فکر گره ها و دانه ها نیست. حکمن دارد به جا ماندن لکه ی رژ صورتی اش روی پلیور سفید آقایی فکر می کند ، یا دلبرانه تر کردن لبخند اش در دیدار بعدی.یا این که خودش را مشغول کند تا به آن آقای نظامی پشت سر توجه نکند.  آن ها را دستش گرفته که آقای گریمور هی گیر ندهد :کجایی؟؟‌

مطمئن باش.

 

عکس از اینجاست.

  

لینک
   To be continued...   
  

باور نمی کردم. دیگر مدت ها بود فکر می کردم تمام شده است. تا « آقای دوست» آمد. آرام آمد. و من آرام باورش کردم. دیدم هنوز هم می شود در لحظه زندگی کرد. هنوز هم چیز هایی هست که درست و حسابی آدم را تکان بدهد. هنوز هم « هیجان انگیز » اسم ِ خیلی از لحظات است . هنوز می شود لبخند زد.

« آقای دوست» مهربان است. آرام است. کمی هم دیوانه است البته. صدایش یک جور خوبی است که آدم دلش می خواهد تویش بمیرد.دست هایش باید مدل آقای میکل آنژ می شد توی آن نقاشی معروف اش.آقای دوست با همین دست ها برایت پنیر و گوجه و خیار و زیتون ای لقمه می گیرد که بیا و ببین. آدم را می برد جاهای دور و برفی و یک هو و سط جاده بلال داغ می دهد دستت.توی قوطی سیگار زنانه ات یواشکی مارلبرو های فیلتر پلاس کنار مارلبرو های گلد می چیند. دلت که گرفته است، با یک بشقاب خرمالوی رسیده حسابی بازش می کند. سرت را که روی میز رستوران دنج گذاشته ای، با یک بادکنک سبز پیدایش می شود و می گوید: «به خانومه گفتم بچه همراه مونه! » . به تقاطع بزرگراه ها که می رسید ، زیر لب می گوید: « همت...شرق». ( ر.ک. به این!) و خوشبختانه ماشین هم دنده اتومات است! و خب قاعدتن می داند کی پیشانی ات راببوسد و کی نوازش ِ انگشت باشد و کی نگاهت کند.

صبر کنید. حسودی تان را چند لحظه نگه دارید. من از خیلی قبل تر ها یک جایی توی مغزم درست کردم به اسم «‌وَر ِ منطقی » . بله ... می دانم. چیز مزخرفی است. این را تازگی ها فهمیده ام. این ور ِ منطقی به من گفته که آدم ها رها هستند. که نباید بند باشی برای کسی. که نباید بند باشند برایت. که نباید انتظار داشته باشی. که قراری نیست.که این جوری زندگی خوب می شود. که «رهایی» باید باشد  اصل زندگی ات. اما خب، یک «وَر ِ احساسی » هم هست دیگر. که از ازل بوده. که بدجوری هم گنده است. که من تازگی فهمیده ام وقتی کسی را دوست داری، چقدر می زند توی سر «‌ور ِ منطقی » . که چه دعواهای بدی دارند این دو با هم.

این جوری است که من می گویم :« نباید توضیح بخواهیم. باید لذت باشیم. » . اما وقتی گوشی آقای دوست زنگ می خورد و او مهربان حرف می زند ، یک جوری می شوم. آن قدر که آخرش می گویم:« می خواهم گوشی ات را فضولی کنم.» شاید دلم آرام بگیرد. نمی گیرد که. بدانی و ندانی فرقی نمی کند . با خودت می گویی: « آخر تو که همیشه می دانستی این جور چیز ها، این جور آدم ها هستند. ». این ها را «‌ور ِ منطقی » می گوید. طفلکی بد جوری زور می زند این روزها.

ولی نمی گویم. دعواهایشان را نمی گویم. نمی گویم به آقای دوست که چقدر دلم می خواهد بگوید: «نرو» . که چقدر «زن» ام، که گاهی چقدر دلم تعلق می خواهد. که چقدر شگفت زده می شود دلم وقتی ناخود آگاه عینک اش را از روی چشم هایش بر می دارم و تمیز می کنم.نمی گویم از او که جدا می شوم، توی راه پله هتل، چتری هایم را پنهان می کنم، شال ام را سفت می کنم، که خنده ام می رود. که چقدر تلخ شده ام این روز ها با آدم هایی که می خواهند از خط ها بگذرند. از خطی که برای او کشیده ام. این جا.

نمی گویم. به جایش می گویم:

Let's continue this way!

 

  

لینک
   Big Brother   
  

روز اول است که خوابگاه نیستم. شب اول است در واقع. خانه خوب نیست، اما خانه است...خانه ی من است.گیرم میز تلویزیون اش که زیر پارچه ی رنگ و وارنگ قایم شده ، کارتن باشد و توی دکور اش به جای ظرف های کریستال، پر از عروسک باشد. سر کوچه که می رسم، سر کوچه مان که می رسم، ساعت ٨ است. خنده ام می گیرد.راهم کج می کنم به قدم زدن. زور می زنم که بی خیال این دل هره ی احمقانه شوم. که هی بهش بگویم: لازم نیست ٨ برگردی! هیش کی نمی گه « کجا بودی؟؟» ! هیش کی سرتاپاتو دید نمی زنه!

نمی توانم. ته دلم یک چیزی هست.احساس گناه دارم. حتا لذت هم نمی برم.نمی فهمم چه مرگم است. هی لعنت می فرستم فقط به آنهایی که این احساس گناه دائم را، این همیشه زیر نظر بودن را، این کوفتی ها را کاشته اند توی دل من. توی دل ما.

١٩٨۴ را که یادتان هست؟

  

لینک
   در خدمت و خیانت زیور آلات   
  

 می گویم: گوشواره را دوست تر دارم. همه ی لذتش به وقتی است که نرمه ی گوش ام را می گیری بین لب هایت و یک جوری که من هیچ وقت نمی فهمم چه جوری، گوشواره بعد ترش از بین لب هایت می آید بیرون.

 می گویی: نه خیر. گردن بند. گوشواره را باید جدا کرد برای چشیدن پستی و بلندی ها. اما گردن بند هست. اصلن می شود تن ها تن پوش آدم باشد. تن ها تن پوش تو باشد.

 می گویم:‌خب دست بند هم که همین است. از این زنجیر نازک ها را می گویم ها.مثل همین... هی سر بخورد روی بازو  و هی صدا ندهد و هی زبانت زیرش گیر کند و شیطنت کند.

می گویی: دست بند است. دست و پای من را می بندد...تو را نمی دانم!

می گویم: خلخال چه؟ می دانم دوستش داری. جیرینگی اش که برای شیطنت پاها روی سرامیک های سفید سرد خوب است. اما بی صدایش نشان می دهد انگار به تو مسیر انگشت ها را. خوب جا می افتد توی فرورفتگی بین قوزک و آن برجستگی کشیده ی هوس انگیز پشت پا...که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتی!

می گویی: ممم... نچ. خوب است ها... ولی هیچ چیز گردن بند نمی شود. پشت گردن یک برجستگی آرام هست. گردن بند نشانش می دهد. نشانت می دهد. جایی را که باید ببوسی.

می گویم: ....

نه. هیچ نمی گویم.

 

  

لینک
   To Love,or not to love   
  

کوچولو بودیم...زیاد. آدم هایی که دوستشان داشتیم ، دور بودند . هنرپیشه بودند و فوتبالیست و از همین ها . خبر ازدواج یکی که می رسید ، غصه مان می گرفت. نمی شد دیگر دوستشان داشت.یک روز خنده ام گرفت .به دوست ام گفتم :‌« ما که قرار نیست با این ها ازدواج کنیم...  اصلن امکان ندارد یک روز حتا ببینیم شان. چه فرقی می کند چه جوری باشند؟» و خودم جواب دادم:« نه..انگار یک هاله ای ، حصاری ، چیزی دور این ها کشیده می شود . انگار "نباید" دیگر دوستشان داشت. دور یا نزدیک.».

آن وقت ها نمی دانستم این "نباید" از کجا آمده است. راستش هنوز هم نمی دانم. فقط می دانم که نمی شود برای دوست داشتن ، باید و نباید گذاشت . برای "آزار دادن " می شود . نباید آزار بدهی. نباید آزار ببینی. حالا دوست داشتن این وسط گاهی کم می شود. کم که نه، پنهان می شود. این را کاری نمی شود کرد انگار.

چند روز پیش بود که عکس « حجت سپهوند» را دیدم. عکاس است. هنرمند است. دوست داشتنی بود. یک جایی ته دلم مثل همیشه ترسید:‌نکند متاهل باشد؟ ... بعد از این همه وقت. حالا گیرم آدم هایی که دوستشان دارم آن قدر ها هم دور از دست رس نباشند. گیرم گاهی هم بشود دیدشان. چه فرقی می کند؟ مگر من قرار است بینی ام را فرو کنم توی زندگی خصوصی شان؟؟ نه. آدم ها را می شود دوست داشت. می شود مثل یک هنرمند دوست داشت، مثل یک نویسنده دوست داشت، مثل یک روزنامه نگار دوست داشت، مثل یک دوست دوست داشت، حتا می شود مثل یک «مرد» دوست داشت.

به آنهایی که بلدند زندگی شان را خط کشی کنند ، به آنهایی که می فهمند چطوری دوستشان داری، به آنهایی که بلدند دوست داشتن را ،به آنهایی که بلدند آزار ندهند و آزار نبینند ، باید بگویی.

باید بگویی:« دوستت دارم!»

 

***

پی نوشت ِ با توجه به کامنت ها‌: الان کسی فهمیده اصلن که من واسه چی اینو نوشتم؟؟ که درباره ی چی اه؟؟

  

لینک
       
  

یک کامنت:

هه.... کامنت هات کم شده! این آدمها تو را چجوری می خواهند؟ به عنوان چه؟ این وبلاگ را به عنوان یک تفرج گاه جنسی می خواسته اند که سر می زدند و حالا نمی زنند؟ اگر جای تو بودم با مخاطبانم صداقت داشتم و این را به عرضشان می رساندم .
من:
دقیقن همین را می خواستم که جنس نوشتن ام را کمی عوض کردم. می خواستم خواننده ها تصفیه شوند. کامنت ها کم شده ، اما بازدید ها نه. به هر حال تعداد مهم نیست. آنهایی را دوست دارم که می خوانند و می فهمند و حتا هیچ وقت چیزی نمی نویسند.
باقی دفاعیات به عهده ی خود خواننده ها!

 پی نوشت بعدن اضافه شده:‌ ممنون واقعن خیلی زیاد به خاطر کامنت ها و تعریف ها و دفاع ها. از خودتان دفاع کنید اما... از اینکه برای چه این جا می آمدید و می آیید... یا دیگر نمی آیید!

 پی نوشت لازم:‌با هم ممنون!

  

لینک
   حیف تویی که حیف نمی خواهم ات!   
  

در پیاده رو راه می روم. از خیابان رد می شوم. از روی جوی می پرم. فکر می کنم که حیف است. حیف تو است که راه بروی روی این خیابان ها. رد بشوی از این خیابان ها. بپری از روی این جوی ها.

جلوی ویترین مکث می کنم. کفش ها را امتحان می کنم. شیطنت می کنم. می خرم شان. باز یادم می آید که حیف است. نه این که تو کفش ها را امتحان کنی ها... این که کیف پول داشته باشی. که تویش پول باشد. که پول ها توی دستت باشد. دست هایت...

پیراهن صورتی را تن ام می کنم. جلوی آینه می ایستم و دکمه های یقه اش را می بندم. تا جایی که می دانی و می دانم. حیف نیست که تو پیراهن بپوشی. به آینه البته کمی حسودی می کنم. اما حیف است انگشت های تو که دکمه ها را ببندند.

خرمالو را آرام زیر آب دست می کشم. که له نشود. بشقاب و کارد دسته قرمز و قاشق چایخوری کوچک را بر می دارم. می دانم دوست داری. خرمالو خوردن ات خوب است. اما کارد نباید باشد. بشقاب هم. قاشق حالا شاید بتواند حیف نکند تو را.

روی تخت می نشینم. هدفون توی گوشم است. کلید چراغ آن طرف اتاق است. بلند می شوم و می روم و خاموش اش می کنم. باز لم می دهم و با انگشت ام یخ های کوکتل را هم می زنم.تو اما حیف است هدفون به گوش هایت برسد. حیف است چراغ را تو خاموش کنی. تو باید بایستی پشت کانتر آشپزخانه و کوکتل مخصوص ات را توی جام پایه بلند درست کنی و « از هوش برنده» گاهی نگاهم کنی فقط. 

***

در مورد جشن:‌راستش نمی دانم چه شده. هیچ کامنت و ایمیلی نیامده. فقط دو روز پیش یک دعوت نامه آمد که در جشن شرکت کنم...احتمالن به عنوان مهمان ویژه! خب نشد. مهم نیست. اما دوست داشتم به این بهانه ببینم خیلی ها را .

  

لینک
   آیا؟؟   
  

این که آدم به آن هایی که دوستشان دارد ، بگوید:

« دوستت دارم!»

یعنی پیر شدن؟ یعنی نزدیک شدن به مرگ؟ نزدیک تر شدن؟

  

لینک
   از ترس های احمقانه ی دوست داشتنی‌ ِ گاه گاهی ِ من   
  

دخترک کنارم نشسته و اشک می ریزد. همین الان. تلفن دستش است و با مادرش حرف می زند و هی در جواب حتمن نگرانی ها و سوال هایِ دور مادر می گوید:« نه...نه.. نمی دونم... اعصابم خورده... نه...هیچی...»

و من یکهو ترسم می گیرد. از اینکه حالم این باشد. این باشد و کسی که دوستش دارم حالا ، این جوری ِ من را ببیند. او که تا به حال من ِ خوشحالِ شیطنت بار ِ به قول دوست جون « هوشت ِ بالا » ( به سکون شین!) را دیده... دیده و دوست داشته... دیده و خوب بوده برایش...خوب بوده برایم.

اگر « هوشتِ پایین » باشم چه؟ اگر « خانم غر» باشم و غرم هم نیاید چه؟ اگر « یه مرگی ام که خودمم نمی دونم » باشم چه؟ حالا دیدن اش بماند. ته اش این است که :« خب این منم دیگه!!»  اما اگر سکوت بشود؟ اگر یک جور خوبی نشود که هم باشد و هم نباشد و هم من دلم بخواهد اش و هم نخواهد اش و بداند همه ی این ها را و وقت ِ وقت اش چایی بدهد دستم و وقتِ وقت اش بغل گرم بشود برایم و وقتِ وقت اش لوسم کند و ... چه؟؟

 

  

لینک
   کوک پرتقالی   
  

بله. من پرتقال نمی خورم. نگذار به حساب اینکه پوستش کلفت است و سخت است و همیشه کناره ی ناخن هایم که زخمی اند را می سوزاند و من تنبل ام و این ها.

این ها هم هست. اما مهم نیست وقتی می شود پرتقال را خوشگل پوست کرد و همانطوری که به پوستش چسبیده ، پره هایش را از هم جدا کرد تا بشود یک گل. یک گل نارنجی خوشمزه. و گل نارنجی خوشمزه را « تو» بخوری. آرام بخوری اش و یادت بیاید از انگشت هایم و با لطف بمکی شان که نسوزند و وسط هایش هی با شیطنت و لطف نگاهم کنی. نه... اصلن نگاهم هم نکنی... فرو رفته باشی در بحث سیاسی اقتصادی ورزشی ات با مرد های میهمانی و  بخوری اش و نگاهم هم نکنی. و من یواشکی هی کیف کنم و انگشت هایم هم بسوزند و به روی خودم نیاورم.

خب بله. تو که نیستی پرتقال هم نمی خورم.

  

لینک
       
  

بروید ، رای بدهید ، اجرتان باغریب الغربا!!

* صرفن به این خاطر که باز بهانه ای پیدا شود بیاییم تهران !! به جان شما نباشد، به جان خودمان!!

  

لینک
   ِ A Time to Go   
  

بلد باش که وقتی باید بروی ،

بروی.

 

این را به خودم گفتم ها!

 

* توضیح واضحات: منظورم رفتن از این جا نیست!!نوشتن ادامه دارد.

  

لینک
   این منم   
  

دخترانه ترین اعترافات

 این هم فرمت ام پی تری اش!!

***

پی نوشت:( بعد از گوش دادن لینک بالا بخوانیدش)

 نتوانستید گوش بدهید؟ باور کنید در شب کشیک ، با استفاده از موبایل و کامپیوتر اتاق پزشکان عفونی بیشتر از این از من بر نمی آمد! ( نگفتم بعد از گوش دادن بخوانیدش؟؟)

باز هم خواهم نوشت. همین جا. اما نه فقط « زنانه ترین اعترافات ». از همه چیز می نویسم. چون نوشتن را نمی توانم رها کنم.اما «فقط زن بودن» را چرا.

 

 

 

  

لینک
       
  

این وبلاگ تا ١ / ٧ به روز نخواهد شد.

  

لینک
   به تو فکر می کنم   
  

یک آدمی ، یک آقایی ، یک مطلبی نوشته به یک آقای دیگر. یک مطلب « عاشقانه _ ارو تیک _ ادبی _ ... ».  این آقا البته استریت هم هست گویا. اما معتقد است نویسنده است و نویسنده باید بتواند هر حالتی را تصویر کند و این بار این شکلی خیال‌پردازی کرده.خب وسوسه انگیز بود. من هم این طرفی اش را نوشتم. خطاب به یک خانومی :

 

وقتی که قاشق ها را می شورم به تو فکر می کنم.  

وقتی که منتظر تاکسی هستم به تو فکر می کنم.  

وقتی که مقنعه ام را سرم می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که دوچرخه سواری می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که بند سوتین ام زیر مانتو باز می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که در تاکسی مانتو ام را از زیرم می کشم تا صاف شود به تو فکر می کنم.

وقتی که پشت پایم تاول می زند به تو فکر می کنم.

وقتی که لباس ها را توی تشت چنگ می زنم به تو فکر می کنم.

وقتی که دلم می گیرد به تو فکر می کنم.

وقتی که زن بغل دستی ام توی تاکسی به من می چسبد به تو فکر می کنم.

وقتی که با تلفن های قدیمی شماره می گیرم به تو فکر می کنم.

وقتی که خسته ام به تو فکر می کنم.

وقتی که تنم را می کشم که خستگی ام در برود به تو فکر می کنم.   

وقتی که گوشواره توی سوراخ گوشم نمی رود به تو فکر می کنم.

وقتی که ناخنم را می جوم به تو فکر می کنم.

وقتی که کتلت درست می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که مایه ی کتلت را توی دستم فشار می دهم به تو فکر می کنم.

وقتی که توی اتاقک دم کرده ی پرو هستم به تو فکر می کنم.

وقتی که توی تاکسی ته کیفم دنبال پول خرد می گردم به تو فکر می کنم.

وقتی که دستم را توی جیب مانتو ام می برم به تو فکر می کنم.

وقتی که زیر بغل مانتو ام حلقه ی عرق درست می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که کوله پشتی ام را دو طرفه می اندازم به تو فکر می کنم.

وقتی که سرم درد می کند به تو فکر می کنم.

وقتی که شیر قهوه می خورم به تو فکر می کنم.

وقتی که  قالب های شیرینی را چرب می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که با انگشت ریزه های شیرینی ته ظرف را می خورم به تو فکر می کنم.

وقتی که سرم را به پنجره ی تاکسی تکیه می دهم به تو فکر می کنم.

وقتی که نشانه را لای کتاب می گذارم به تو فکر می کنم.

وقتی که موهای پشت لب ام را بر می دارم به تو فکر می کنم.

وقتی که اشکم از فشار بند پشت لب ام در می آید به تو فکر می کنم.

وقتی که آرایش می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که راننده زیر چشمی از توی آینه دیدم می زند به تو فکر می کنم.

وقتی که ساندویچ درست می کنم به تو فکر م یکنم.

وقتی که سس از کناره های ساندویچ ام بیرون می زند به تو فکر می کنم.

وقتی که نفس ام تنگ می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که موس را تکان می دهم به تو فکر می کنم.

وقتی که موسیقی گوش می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که ساز می زنم به تو فکر می کنم.

وقتی که گوشی های سازم را می پیچانم به تو فکر می کنم.

وقتی که می رقصم به تو فکر می کنم.

وقتی که سینه هایم را می لرزانم به تو فکر می کنم.

وقتی که توی تاکسی بازویم به سینه ی دخترک می خورد به تو فکر می کنم.

وقتی که دخترک پیاده می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که پیاده می شوم به تو فکر می کنم.

وقتی که «آخ» می گویم به تو فکر می کنم.

وقتی که هیچ چیز نمی گویم به تو فکر می کنم.

به تو فکر می کنم.

 

 

***

این هم لینک آن مطلب.

این هم تصویر مطلب!!

من هم استریت هستم. محض اطلاع!!

  
لینک
   ترزای درون در برابر سابینای درون   
  

عجب چیز گندی است این « با فرهنگ بودن» و « با شعور بودن » و فهم و کمالات داشتن. چه معنی دارد هی طرف مقابل را درک کنی و آرام و منطقی صحبت کنید و به نتیجه برسید. اصلن چرا من هی باید ور ِ منطقی ذهنم این قدر گنده باشد که حال یکی  را به هم بزند و آن یکی به من بگوید :« بی عاطفه!». حق هم دارد البته. مثل بزغاله سرت را می اندازی پایین و می روی و یک رابطه را تمام می کنی. نه اشکی ، نه ناله ای، نه جیغ و دادی، ...خیلی که خودت را زحمت بدهی یک چند روزی افسرده ای. آن هم یواشکی. که نکند از قوانین انسانی ات عدول کنی!

گاهی دلم عجیب برای غریزه ام ، برای وحشی ِ خودخواه ِ بی منطق ِ درونی ام تنگ می شود. دلم می خواهد جیغ و داد کنم ، گریه کنم ، داد بزنم:« نه!! من نمی خواهم.» گاهی بدجوری دلم می خواهد بشوم دختر پانزده ساله ی دیوانه ای که یک نامه ی سوزناک بنویسد و پرت کند توی حیاط پسر همسایه. که دنبالش راه بیفتد. بشوم دختری که در اتاقش را به هم می کوبد و چند روز غذا نمی خورد و کله اش را می برد زیر پتو و بی وقفه گریه می کند.که اعتراف می کند. اعتراف به اینکه « می خواهد » ، که «نیاز دارد».

گاهی دلم بدجوری می خواهد التماس کنم.

  

لینک
   یادگاران مانا   
  

گفت :« دوست داری پیش ام که آمدی برویم بیرون؟ بگردیم؟ کلی جای قشنگ هست که می خواهم نشانت بدهم.»

گفتم:« معلوم است. مگر می شود دوست نداشته باشم؟»

گفت:« بعضی ها دوست ندارند آخر. »

گفتم:« آدم ها می آیند و می روند. از هرکسی چیزی می ماند اما. با هر کدام چیزی را تجربه می کنی ، می چشی و می بینی که بعد از رفتن شان می ماند.  از یکی « شگفت انگیزیِ زبان عربی» می ماند ، از یکی « جادوی رقص سالسا». از یکی « لئونارد کوهن در جاده ی خلوت» ، از یکی « عتیقه فروشی خیابان ویلا » ، از یکی «سیب نقره ای کورش یغمایی» و از یکی هم آسانسور، که انگار برای بوسه های یواشکی و ملتهب و کوتاه و عمیق ساخته شده.

این ماندگار ها اول هایش کمی درد دارند البته. بعد از رفتن ها. اما کم کم خودشان می شوند گوشه و کنار ِ لذت بخش زندگی ات.

نه؟ »

 

  

لینک
   دیگر...   
  

یک نفر بیاید عاشق من بشود ، زیاد.

یک نفر یک شعر قشنگ بگوید ، خیلی قشنگ.

یک نفر یک داستان لذت بخش بنویسد ، حسابی لذت بخش.

یک نفر نی نی خوشگل و خوش زبانش را پیش من بگذارد ، چندین روز.

یک نفر یک جور بستنی شگفت انگیز برای من درست کند ، پر از طعم های جادویی.

شما را به خدا... یک نفر کاری بکند.

دیگر نمی توانم.

 

***

پی نوشت کاملن باربط: شما را به خدا!! چند نفر ِ دیگر فکر کرده اند من این ها را نوشته ام که یعنی « مرد لازم » و « ازدواج لازم » شده ام؟؟؟

  

لینک
   Requiem for a Dream   
  

من فولدر M.M. را در ام پی تری پلیرم نگه خواهم داشت،

حتا تا ۴ سال دیگر.

  

لینک
   سیاسی ترین اعترافات حوا   
  

همین هایش را دوست دارم.

همین که تا ١٢ شب من را در خیابان ها نگه می دارد...بدون اینکه به ۴٨ ساعت کشیک بعدش فکر کنم. همین که باعث می شود لبخند بزنم ، بالا و پایین بپرم، فریاد بزنم و دست تکان بدهم...برای مردم. برای همان هایی که تا چند وقت پیش خیلی هم دوستشان نداشتم. برای همان هایی که هیچ امید و آرزوی مشترکی با آن ها نداشتم. همین که استاد بداخلاق بخش زنان را توی خیابان کنار من می آورد و من خنده های از ته دلش را می بینم.همین که کاری می کند من  صورتم را با خیال راحت جلوی پسرک نگه دارم تا با قلم مو رنگی اش کند ، و لبخند بزنم ...و حس کنم که « دوست » ایم. همین که بعث شده من به کاری « ایمان » داشته باشم... بعد از نمی دانم چند وقت...چند سال.همین که مهربانی های کوچک و دل خوش کنک را زیاد می کند ، خانم چادری که مشت های من را پر از شکلات می کند ، پیر مردی که جلوی سرباز می پرد تا باتوم اش به من نخورد ، پسرکی که سربند مرا محکم می کند بدون اینکه فکر کند من « دختر » ام...

برای ملت ای که کم می خندد ، که کم امید دارد ، کم مهربانی می کند ،کم ایمان دارد ، کم فریاد می زند و کم « دوست» ی می کند ،

خوب بود.

خیلی خوب بود.

  

لینک
   خنده ات را از من بگیر ، هوا را نه!   
  

رابطه را نباید خود آدم قطع کند اصلن.

نه این که حالا پشیمان بشود یا تنها بشود یا غصه بخورد. که من آدم ِ پشیمانی نیستم کلن. ( غصه خوردن و تنهایی هم که هست همیشه به هر حال!) . نه.

باید نفر دوم قطعش کند ، یا نفر سوم. نفر سوم که دیگر ایده آل است. اینجوری غصه خوردن هایش آسان تر می شود.گریه کردن هایش بی چفت و بست می شود. تازه می توانی در مورد غصه دار بودنِ او هم خیال بافی کنی. اینجوری با خیال راحت احساس بدبختی می کنی. مازوخیسم تاریخی ات حسابی ارضا می شود.یک آدمی می ماند برایت که به قول آقای الد فشن ،during sad songs ، بهش فکر کنی. یک اسمی هست که موقع خواندن « ای یار جفا کرده ی پیوند بریده » برایت پر رنگ شود. خودت را هم که توی شعر ها و داستان ها و عاشقانه ها راحت پیدا می کنی. کلی فانتزی و رویا هست که شب ها برای خودت بسازی. کلی امید ته دلت می ماند.

بله. اینجوری هاست. همیشه هم خوب نیست آدم با خودش رک باشد و جسور باشد و وقتی ببیند چیزی درست نیست ، بایستد و بگوید درست نیست. و برود.

گاهی هم باید بماند. گاهی هم باید « تَرک بشود». گاهی هم باید دختر باشد.

  

لینک
   مامانِ من، مامانِِ تو   
  

«مامان من» با «مامان تو » فرق می کند.

مامان من بر عکس من تپلی است،مامان تو بر عکس تو لاغر است. مامان من آرایش کردن بلد نیست ، مامان تو بهترین مارک های آرایشی را می شناسد. مامان تو عاشق غذای حاضری است، روز در میان هم می خوردشان ، مامان من هم ...اما فقط تکه های پیتزایی که من از بیرون می آورم را می خورد. مامان من هم البته مثل مامان تو دانشگاه رفته ، اما همه ی استفاده اش این بوده که نگذارد با گربه ها بازی کنیم به خاطر توکسوپلاسموز ... یا لای انگشت های پایمان را بعد از حمام خشک کنیم تا قارچ نزند. مامان تو سر کارت اینترنت با تو دعوایش می شود ، مامان من می ترسد از کار کردن با موبایل. مامان من هم مثل مامان تو دیپلم زبان داشته ...اما حالا حتی نمی تواند با منو ی دی وی دی کار کند. مامان من برایم لباس زیر های رنگ و وارنگ می خرد و همیشه کشو هایم را مرتب می کند ، مامان تو خیلی وقت ها نمی داند حتا کجایی. مامان من هم مثل مامان تو دوست دارد من عروس بشوم ، مامان تو دوست پسر هایت را می شناسد ، اما من هنوز هم می ترسم بگویم هم کلاسی ام بیاید دم در جزوه اش را بگیرد. مامان تو می رود سفر و تو را با خودش نمی برد ، مامان من بیست سال است از شهرمان بیرون نرفته.

من هم البته با تو فرق دارم. بلدم چطور قاشق و چنگال را دستم بگیرم. بلدم چطور میز غذا را بچینم. لباس هایم همیشه تمیز و اتو کشیده اند. کوله پشتی ام همیشه پر از خوراکی های جور وا جور است.آنقدر گرم و خوش رو و مودب می شوم بین آدم ها که همه به « تربیت خانوادگی » ام حسرت می خورند.

من هم یک روزی مامان می شوم. تو هم.

تو شاید بشوی شبیه مامان من...

من اما حتمن می شوم شبیه مامان تو.

  

لینک
   چندباره ...چندپاره   
  

شاید نشانه های دیگری هم داشته باشد.

 

حتمن نشانه های دیگری هم دارد.

 

می شود اما که این ها هم باشد. این که گوشی تلفن دستت باشد و نتوانی چشم هایت را باز نگه داری و از سر ناچاری بلند شوی و شروع کنی به شانه کردن موهایت.که خوابت نبرد.که صدایش را که دوست داری بشنوی.

 

این که ناخن های بلندت را نگیری و هر بار که قرار است پلیسه ( براده ی آهن) را از چشم مریض ها بیرون بیاوری ، خودت و مریض را کلی اذیت کنی ... چون او گفته دوست دارد ناخن بلند را. زنانه را.

این که تصمیم بگیری تایپ یاد گیری تا مجبور نباشد این کتاب های گند ه را یک انگشتی تایپ کند...حتی با اینکه دست هایت درد می کند.

 

این که احساس کنی تطهیرت می کند هر بار .تطهیرت می کند از دعوایی که نمی خواستی داشته باشی و لبخندی که نمی خواسته ای بزنی و گردن بندی که قرار نبوده دیده شود،  از مردی ، از مرد هایی که نمی خواسته ای باشند. که با عجله صدایش را می خواهی. بودنش را می خواهی . تا دوباره همه چیز درست شود. تا دوباره همه چیز خوب شود. تو خوب شوی.

 

می شود این ها هم نشانه هایش باشد. برای من که بود.

 

برای من که هست!

 

***

 

پی نوشت با ربط: می گوید نویسنده باید بی رحم باشد. نباید احساسات باشد فقط. وگر نه نوشته هایش آبکی می شود.

 

راست می گوید  ها!!

 

 

  

لینک
   That Invasion of Personal Space   
  

اصلن انگار منتظر همین « تهاجم » ها هستیم.

آرام آرام می سازیم اش. همه چیز را با دقت انتخاب می کنیم ، رنگ ها را، طعم ها را،‌حس ها را.دور بر مان را با آرامش می سازیم. تکه هایش را از این طرف و آن طرف پیدا می کنیم و کلی می گردیم تا جایشان را پیدا کنیم و بچینیم شان. دیوار ها را کم کم بالا می آوریم ، محکم. پنجره هم داریم گاهی، اما حتمن قفل هم دارند این پنجره ها. درش را هم خوشگل می سازیم معمولن.

تمام که شد، با خیال راحت می نشینیم و چایی می خوریم و مثلن کیف می کنیم از امنیت مان. از جایی که ساخته ایم دور خودمان. گاهی در می زنند ، از پنجره کلی سرک می کشیم و کلی صدایش را بالا و پایین می کنیم و دلیل آمدنش را. شاید هم در را باز کنیم. بیاید و با ترس و لرز بنشیند و زیر چشمی دور و بر را دید بزند. بعضی وقت ها خوشمان هم شاید بیاید... اتاق ها را نشانش می دهیم، پنهانی ها را رو می کنیم. اما نمی چسبد. یک جوری می شود که نمی شود. مودبانه عذرش را می خواهیم و می نشینیم به کتاب خواندن و چایی خوردنمان.

یکهو سر و کله اش پیدا می شود... در را یادت هست که قفل کرده بودی... نمی دانی چطور این قدر راحت بازش می کند ، این قدر راحت می آید و روی مبل لم می دهد و ناخنک می زند به قیسی های روی میز. سلامی هم می پراند...اما زیاد جدی ات نمی گیرد. طوری می رود آشپزخانه و برای خودش چایی دم می کند که انگار سال ها اینجا بوده. چایی را می آورد و باز لم می دهد و این بار عمیق نگاهت می کند. و تو هنوز سکوت ای. جرات نمی کنی بپرسی یا داری لذت می بری که نمی پرسی نمی دانی. سکوت ای. با سرش اشاره می کند که بروی کنارش. وقتی نشستی سرت را می گذارد روی سینه اش و کتاب نیمه بازت را بر می دارد و آرام می خواند. و تو نمی ترسی. و تو نمی پرسی. و تو شک نمی کنی. کم کم دیوانه اش می شوی. کم کم عاشقش می شوی. 

تازه می فهمی همه ی این دیوار ها و در ها را ساخته بودی تا یک نفر یک روز نبیندشان ، یا ببیند و به روی خودش نیاورد و بشود « مهاجم عاشق شدنی » تو.

***

پی نوشت بی ربط: درباره ی شیراز هم می نویسم. بعد تر.

  

لینک
   لذت های تحمل پذیر هستی   
  

درست مثل غذا خوردن است. اولش فقط گرسنه می شوی. هر چیزی جلویت بگذارند می خوری. سریع می خوری. خیلی هم فرق نمی کند که چی باشد. ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد،...گرسنه ای دیگر.

کمی که سیر می شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می آیی، تازه نگاه می کنی. انتخاب می کنی. می فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را. گاهی فقط کباب می چسبد و بعضی وقت ها نان و پنیر و گوجه را دوست تر داری.

بعد ترش طعم ها را کشف می کنی. می فهمی طعم شور را از همه بیشتر می خواهی. فرق ترش و ملس را می فهمی.  می بینی تلخی هم می تواند گاهی ، مثلن در قهوه ، لذت بخش باشد.

کم کم حرفه ای می شوی. شروع می کنی به ترکیب کردن...به جستجو کردن... به کشف لذت های ناب. کشمش های قرمز را توی ماست و خیار می ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می پاشی. فوق العاده است. توی شربت سکنجبین ات خیار رنده می کنی و یک ذره عرق بهر نارنج می چکانی... ترکیب اش مست ات می کند.همینطور پیش می روی. حالا می توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی. می فهمی پودر سیر چه چیز هایی را خوشمزه می کند و می شود توی خیلی از سالاد ها شوید ریخت و کیف کرد. حالا لذت می بری از خوردن . حالا کشف کرده ای ریزه کاری ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی توانی هر چیزی را بخوری.

درست مثل همین است.

می دانی که چه چیزی را می گویم!

 

***

پی نوشت: درگیر سفرم. به شیراز. از آن جا می نویسم اگر شد. فال هم می گیرم... بهار نارنج هم می بویم!

  

لینک