coffee, wind and cigarettes   

36 ثانیه طول کشید. چراغ سبز نشد،از آنجا فهمیدم که آنطرف چهارراه 48 بود و به 12 رسید. فندک را گذاشتم روی کولر و 50 را دیدم که شد 49 و 48 و دیدم اش. پژوی نقره ای. حتا عینکش را دیدم. نمیدانم چطور از آن فاصله من را که لبه پشت بام ایستاده بودم دید. می دید. هیکلی که پیراهن صورتی تنش است و موهایش را نسیم بهاری پخش کرده...حتا توی صورتش. آتش سیگارِ تویِ دستم که مطمئنم دیده می شد. نگاه می کرد. نگاهش میکردم و به سیگار پک می زدم. 12 را روی تابلوی آن طرف چهارراه دیدم و رفتم. نمیدانم چرا. شرم؟ترس؟ اینکه نمیخواستم بدون اجاره من، از من لذت ببرد؟ نمیدانم.

همه چیز همین 36 ثانیه هاست. بدون قبل. بدون بعد. با طعم سیگار.


   اُشتُک بَلاگُک*   

1.بسته کاری کردن: مونتاژ کردن

غلط فهمی :سوء تفاهم

رخصتی: تعطیلات

جان شویی: حمام کردن

صفا کردن: پاک کردن

... فرهنگ «دری- فارسی» را می خوانم و لذت می‌برم. یاد مریض های افغانی می‌افتم. دیگر یاد گرفته‌ام شبیه‌شان حرف بزنم. و چقدر شیرین حرف می‌زنند...انگار یک نفر از توی کتاب ها بیرون آمده و صحبت می‌کند...

 

2.سرای مشیر شلوغ است. لوزی‌های سبز گردنبند چشمم را گرفته. اما کوتاه است. نمی‌توانم بیندازمش روی مانتوی سبز چمنی‌ام. پیرمرد می گوید بروم توی مغازه و بگردم. مرد میانسالی توی مغازه است. می‌پرسد دنبال چه می گردم. لهجه اش غریب است و برای من آشناست. می‌گویم: «شما کجایی هستید؟» می‌پرسد:«شما چطور؟» می‌گویم خراسانی ام. لبخند می زند و می‌گوید:« نزدیک ایم». و  گردنبند را می‌گیرد تا بلند ترش کند. دنبال گوشواره‌اش هستم که آرام می‌گوید آن را هم برایم درست می‌کند. دست آخر هم کلی تخفیف می‌دهد و من تازه توی سرای پارچه فروش ها یادم می‌آید که لهجه اش چرا آَشنا بود و « نزدیک» خراسان کجاست.

 

3.خانم میم همکار پایان نامه‌ام است. رفیق مهربانی است... هر چند خیلی تر و فرز نیست و نمی‌تواند مثل من استاد ها را بپیچاند، اما هر جا بتواند کمک می‌کند.پایان نامه را که دفاع می‌کنیم و بیست می‌گیریم، می‌رویم بیرون و جشن و بستنی. بعد تر می‌فهمم که همان سال امتحان تخصص شرکت کرده است. تعجب می‌کنم...شاگرد اول که نبود...می‌فهمم "با استناد به قانون تحصیل اتباع خارجی". و تازه می‌فهمم افغانی بوده است.

 

4.دختر محجوب و مودبی است... این بار با مادربزرگش آمده. یادم هست که آنمی داشت و برایش دارو نوشته بودم.می‌گوید:« گفتم شما دکتر خیلی خوبی هستین... مادر بزرگم هم خواست بیاد پیش تون». طفلک خبر ندارد من از دکتر خوب بودن فقط گاهی خوش اخلاقی اش را دارم. معاینه اش می‌کنم و با حوصله به حرف هایش گوش می‌دهم. دعایم می‌کند و یکهو سرم را می گیرد و پیشانی ام را می‌بوسد. سخت است گریه نکنم... دفترچه اش را می‌خواهم... و از دفترچه نداشتن اش می‌فهمم افغانی است.

 

5.شب قبل هم کشیک بودم. دیدم چند نفر آمدند دنبال یک پسر 7 ساله افغانی. امروز پسرک با ایل و تبارش آمده. می‌آیند توی اتاق. خوشحال می‌شوم که پیدا شده است. اما قیافه اش یک جوری است. دور چشم هایش آن قدر قرمز و ورم کرده است که به زور بازشان می کند. مادربزرگش می‌گوید: «نیگاه کن خانم جان... این پسر را دیشب برده اند کار بد با او کرده اند...تو بر ما نامه بده تا ببریم بر دادگاه...» خشکم می‌زند. نمی‌دانم چه باید بکنم. زنگ می‌زنم کلانتری...داد و بیداد می کنم که آخر از دست من که از پزشکی قانونی هیچ چیز نمی‌دانم چه کاری بر می‌آید. می‌گویند:« فعلن درمانش کنین!» و نمیدانند درمانش فقط دست خداست! آخرش به رئیس پزشکی قانونی زنگ می‌زنم و راهنمایی ام می‌کند. پسرک ساکت است. نمی‌گذارد معاینه اش کنم. حق دارد. آرام‌اش می کنم. بیرون که می‌روند، می‌روم طرف داروخانه:« دیکلوفناک تزریقی داریم؟ سرم داره می‌ترکه...»

 

* در گویش دری به معنای کودک بازیگوش است.

پی نوشت: گویا قرار است افغان ها را از یکی از استان های شمالی بیرون کنند. خبر جدیدی نیست. از قبل تر هم حضور آن ها در بعضی از استان ها ممنوع بوده است.درد آور نگاهی بالا به پایینی است که به آنها داریم.لعنت به نژادپرستی. از هر نوعش.


   حدیث مکرر زنانگی...   

از زن بودن خودم متنفرم.

سومین بار است دخترک را  می‌بینم. قبل از اینکه روی صندلی بنشیند، اسمش را توی دفتر می نویسم و جلوی آن می‌نویسم: حمله هیستری. می گذارم حرف بزند. از قلبش بگوید که درد می کند. از اینکه نفس اش بالا نمی آید. از اینکه دارد می میرد. فشارش را می گیرم. آرام بخش را نسخه می کنم و  دفترچه را به شوهرش می دهم. او هم بی تفاوت است. انگار عادت کرده. بار اولی که آمد، پرستارمان گفت حامله نمی شود...شوهرش قصد کرده دوباره ازدواج کند... اون هم سلاحی ندارد به جز... 

 

زن بودن خودم را دوست دارم.

ساعت 1 نصفه شب است که نیروی انتظامی دو زن افغانی را می آورد. باید برایشان نامه پزشکی قانونی بنویسم... ضرب و شتم. فارسی را سخت حرف می زنند. معاینه شان می کنم و مینویسم. هر دو حسابی کبود و زخمی اند... می پرسم چه کسی کتک تان زده؟ می گویند: شوهرمان! میفهمم هووی هم هستند... می فرستم شان اتاق پانسمان. صدای گریه می آید. می آیم بالای سرشان و می بینم زنی که کمتر زخمی است گریه میکند. می پرسم: چی شده؟ جاییت درد میکنه؟ سرش را بالا می آورد و به زن دیگر اشاره می کند. آن یکی روی تخت است و دارند سرش را بخیه میکنند. لب اش را گاز می گیرد و این یکی اشک می ریزد... به خاطر هوویش که درد می کشد...

 

از زن بودن خودم متنفرم.

دنباله ابرو های زن به وسط پیشانی اش رسیده. کفش هایش گمانم 10 سانتی پاشنه دارند و موهایش از زردی به سفیدی می زنند. آزمایش بارداری را نشانم می دهد:

-         منفیه.

-         چرا؟؟

-         !!!؟؟

-         خب چرا حامله نشدم؟؟

-         چد وقته ازدواج کردین؟

-         دو ماه.

-         خب طبیعیه باردار نشین.

-         یعنی من نازام؟؟

-         نه خانوم. تا یک سال طبیعیه. روش جلوگیری که نداشتین؟

-         نه. خب مگه وقتی نزدیکی داریم نباید حامله بشم؟

-         !!

خدایا. من شروع می کنم به توضیح پروسه تخمک گذاری و لقاح و احتمال و ... تا بالاخره کمی آرام می شود. من و من می کند:

-         میشه این ها رو برای شوهرم هم بگین؟؟ آخه مادر شوهرم...

و من همه را برای مردی که تا بناگوش قرمز شده است توضیح می دهم.  زن می پرسد:

-         خب من کی حامله میشم؟

-         !!! خانوم مگه نعوذ بالله من خدام؟؟؟  برین این کارایی که گفتم بکنین اگه خدا بخواد حامله میشین. به سلامت.

موقع رفتن شان صدای زن را می شنوم: به مامانت بگی ها...

 

زن بودن خودم را دوست دارم.

از پارسال یاسمن حسابی قد کشیده. هنوز چهار سالش تمام نشده ولی به اندازه بچه 6 ساله می فهمد. شیفت عصر با مادرش که پرستارمان است می آید درمانگاه. از دور می بیندم و می دود: خاااله.... و می پرد بغلم...: تو امروز شیفتی؟

-         بع...له.

-         برام لاک نارنجی آوردی؟

-         بع...له. بیا تو اتاق پزشک تا برات بزنم.

لاک زدن تمام شده و حالا داریم دکتر بازی می کنیم. یاسمن دکتر شده و دارد فشارم را می گیرد. معصومه می آید تو. دختر خدمتکار اینجاست. نفس نفس می زند: خاله پیکم رو آوردم  گفتین با هم حلش کنیم...

هر مریضی که می آید معصومه یک کمی دورتر می ایستد... یاسمن ولی توی بغلم می ماند...مریض ها حتمن فکر میکنند دخترم است...مهم نیست. مهم لذتی است که می برم... وقتی محکم می بوسدم و توی بغل کوچکش فشارم میدهد....

 

از زن بودن خودم متنفرم.

وارد کوپه که میشوم مرد مسن ای را می بینم که نشسته و تسبیح می اندازد. سلام میکنم. با اکراه جوابم را میدهد. کفش هایم را در می آورم و میروم روی صندلی تا چمدانم را بگذارم بالا. وسط راه گیر میکند. مرد به روی خودش نمی آورد. آخر خواهش میکنم که اگر می شود کمکم کند. چمدان را هل میدهد. هنوز مسافر های دیگر نیامده اند. من هدفون توی گوشم است و به پنجره تکیه داده ام. مرد انگار معذب است. می رود بیرون. زن و شوهر جوانی می آید. موقع خواب زن می گوید اگر اشکالی ندارد با همسرش روی تخت های بالا بخوابند. من که خوابم نمی برد ترجیح می دهم پایین باشم و می گویم اشکالی ندارد. وسط های شب، تازه خوابم برده که با صدای متناوب عجیبی بیدار می شوم. چشم هایم را باز می کنم و ... پشت اش به من است، اما از حرکاتش پیداست چه میکند... نفس ام بند می آید. سرم را می برم زیر ملافه و نمی توانم حتا آب دهانم را قورت بدهم. آخرش بلند می شوم، میروم توی رستوران قطار. هیچ کس نیست. سرم را روی میز می گذارم و یک دل سیر گریه می کنم.

و این داستان ها هر روز تکرار می شوند....


   لطفن برداشت نکنید!!   

اسمش را نمی‌دانم.از همین پلاستیک های طرح داری است که می‌چسبانند به پنجره ها. سعی می‌کنم یک جوری بچسبانم اش که حباب هوا زیرش گیر نکند. نمی‌دانستم پنجره آشپزخانه دید دارد. تا وقتی که مامای درمانگاه گوشه ای زد که نکند وقتی با روبدوشامبر آشپزی می‌کنم سرما بخورم! دستم به ظرف های ادویه می‌خورد.ظرف دارچین می‌افتد و می‌شکند. پلاستیک را نصفه ول می‌کنم و همان جا روی زمین می‌نشینم.دلم می‌خواهد همه پرده ها را کنار بزنم. دلم می‌خواهد همه‌ی شیشه ها شفاف باشند.بلند و شفاف. دلم می‌خواهد خانه ام بالکن داشته باشد. با لباس خواب بیایم به گلدان ها آب بدهم و برای پیرمرد آپارتمان روبرویی که پای شطرنج یک نفره اش نشسته دست تکان بدهم.

برداشت بد نکنید.

بلند می‌شوم، پاهایم را دو طرف خرده های شیشه و دارچین می‌گذارم و پلاستیک را کامل می‌چسبانم.

 

تنهایی ایستاده ام توی صف "برف روی کاج ها". آقای ریشوی لاغری پشت سرم ایستاده و جدول جشنواره دستش است. دوست دارم بدانم فیلم مانی حقیقی را کجا نشان می‌دهند. جدول‌اش را می‌گیرم و شروع به صحبت می‌کنیم. از فیلم های قبلی مانی حقیقی و از فیلم‌های خوب جشنواره و امیررضا کوهستانی و فیلم‌نامه های فرهادی و .... صف جلو می‌رود. دلم می‌خواهد بگویم کنارم بنشیندٰ تا مجبور نباشم مزخرفات پسرک مزلف کناری یا عشوه های دخترک برای دوست پسرش را تحمل کنم.تا اگر چیزی فهمیدم، از چیزی لذت بردم، آرام توی گوش بغلی ام زمزمه کنم و لبخند بزنیم.

برداشت بد نکنید.

جدول‌اش را پس می‌دهم، بلیتم را می‌گیرم و توی سیاهی سینما فرو می‌روم.

 

از تالار که بیرون می‌آیم، دکمه‌های پالتو ام را می‌بندم. یک گوشه پناه می‌گیرم و به آژانس نزدیک خانه زنگ می‌زنم و خواهش میکنم برایم یک ماشین بفرستند. می‌گوید یک دویست و شش دلفینی می‌فرستد. و من 12 شب توی سرما هی فکر می‌کنم دلفین ها چه رنگی اند. سرما باعث می‌شود آدم ها زودتر بی‌خیال احوال پرسی ها و گپ ها بشوند و بروند.نوازنده ها هم می‌آیند و جمع دوستانشان تشویق‌شان می‌کنند. عکس می‌گیرند و می‌روند.حالا فقط 3 نفر مانده اند که با تعجب به من نگاه می‌کنند.یک شماره ناشناس روی گوشی ام می‌افتد:

ـ من سر حافظ ام... شما دم در تالارین؟

ـ بله...

می‌آید و نفس راحتی می‌کشم. توی ماشین که می‌نشینم، هرم گرما و بوی پیپ و ادکلن و صدای اریک کلاپتون کرخت ام می کند.دلم می‌خواهد به آقای راننده بگویم نرود طرف خانه. یک کمی برود بچرخد توی اتوبان‌ها.شب تهران را دوست دارم.

برداشت بد نکنید.

سکوت می‌کنم. کرایه را می‌دهم و پیاده می‌شوم.

 

خسته ام. صندلی جلو پر شده و اگر برای ماشین بعدی صبر کنم، نمی‌توانم سر وقت کشیک را تحویل بگیرم. حوصله غرغر مریض ها و پرسنل را ندارم.از مسافر‌های دیگر می‌پرسم، یک خانم و یک آقا.سر و وضع آقا مرتب است.وسط می‌نشینم.بوی ادکلن ملایمی می‌دهد.ماشین که راه می‌افتد با گوشی اش شماره ای می‌گیرد و آنقدر نرم و مهربان با کسی که حدس می‌زنم همسرش باشد صحبت می‌کند که حسودی ام می‌شود.گرمای بخاری ماشین خواب چشمانم را بیشتر می‌کند.گیره موهایم را باز می‌کنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم.نع.نمی‌شود. وضعیت‌اش به قول ما دکتر ها stable نیست.دلم می‌خواهد سرم را روی شانه مرد بگذارم و راحت بخوابم.

برداشت بد نکنید.

تا مقصد صاف می‌نشینم و به جاده نگاه می‌کنم.

 

پی نوشت: این مطلب را با لپ تاپ "یک باکره" عزیز تایپ کردم.ممنون دخترک...ممنون که هستی!


   بنشینم و صبر پیشه گیرم   

چیزی یادم نمی‌آید. کسی به من یاد نداد چطور "زن" باشم. کسی یاد نداد از زن بودنم لذت ببرم. مادرم از کل زنانگی به من یاد داده بود که :« هیچ وقت نباید جلوی شوهرت آرایش کنی!» و من البته هیچ وقت نفهمیدم چرا.

یک چیز دیگر هم یادم هست. 9 ساله بودم و ریمل مادرم را یواشکی برداشته بودم و به مژه هایم زده بودم. بعد تر که مامان از من پرسید، قلبم می تپید. دست هایم می لرزید.

می دانستم گناه کرده ام. گفتم: نع!

ما نسل «رنگ ممنوع» بودیم. نسل مانتوهای خاکستری، مقنعه های سیاه.

نسل کارتون های سیاه و سفید.

نسل پشمک های سفید، بشکه های نفت سیاه، نگاتیو های قهوه ای.

عکس هایمان هم آن قدر بی رنگ و رو بودند که پلیور لیمویی من ،کِرِمی دیده می شد و ماهی قرمز سفره هفت سین، قهوه ای.

و اینطوری بود که همه ی چیزی که من از زیبایی و زن ها می دانستم، خلاصه می شد به ژورنال هزار صفحه ای که بابا از سفرش آورده بود و من ساعت ها ورق اش می زدم.و البته همه ی فانتزی ام این بود که برای خانه آینده ام کاغذ دیواری انتخاب کنم.

هر چند، «دزیره» هم بود... که دستمال ها را توی یقه اش جاسازی می کرد...و «زری» سووشون، که شوهرش روی جای بخیه هایش دست می کشید.

یک روز مادرم آمده بود دنبالم. دبستانی بودم. پچ پچ بچه ها را دیدم...و نگاه سرزنش بار ناظم مان را. آرایش کرده بود. فهمیدم آرایش بد است. زیبایی بد است. به مامان چیزی نگفتم...فقط گفتم دیگر دنبالم نیاید.

مامان کتاب می خواند. شعر می گفت.گریه می کرد. مهربان بود. مهربان است. و من انگار فهمیدم «زن بودن» بد است. فراموش اش کردم. کار سختی هم نبود. هیچ جا نشانه ای از تحسین «زن» نبود. دختری شدم که فقط می خواند. بی وقفه. و شب ها رویا می بافت. رویای قهرمان شدن.

18 ساله شدم. آمدم خوابگاه. حرف های عجیبی می شنیدم. از چیزهایی در من تعریف می کردند که خودم ندیده بودم شان. کم کم شروع کردم به کشف شان. کشف گوشه های پنهان زنانگی. چه دنیایی! چه لذتی! کم کم یاد گرفتم پیراهن یقه باز و تنگ بپوشم و جلوی آینه قدی خوابگاه چرخ بزنم. بلد شدم ظرافت را، رنگ را، موسیقی را، رقص را،لطف را، ترکیب کنم با زنانگی. یاد گرفتم قهرمان می تواند آراسته هم باشد. زن هم باشد. ( شاید شبیه همان ژاندارکی که تو دوستش نداری!)

حالا پر شده بودم از زنانگی هایی که هیچ وقت خرج شان نکرده بودم.

بقیه داستان را می دانی. آدم های اشتباهی را پیدا کردم. زنانگی ام را اشتباهی خرج کردم. نمی دانستم.این را هم هیچ کس یادم نداده بود. آن قدر به در و دیوار کوبیده شدم که باز زنانگی ام را برداشتم و پنهانش کردم. «مرد» اش نبود.

تا تو آمدی. همه ی اینها را گفتم، تا ببخشی ام.اگر گاهی دست و پا چلفتی می شوم. اگر گاهی یادم می رود زن باشم. اگر یادم می رود چایی دم کنم. ( و تو که می دانی عادت ندارم برای کسی چایی بیاورم و با بدجنسی به رویم می آوری و با نامردی تسلیمم می کنی!!)  یک کمی هم البته به این خاطر است که مستِ بودن ات می شوم!

یک کمی طول می کشد باور کنم . یک کمی طول می کشد ذره ذره زنانگی را رو کنم.

صبوری.

باشد؟

 

 


   خودکشی وبلاگی!!   

ابراهیم گلستان را دوست دارم. تحسین اش میکنم. دوست دارم شبیه اش باشم. بی رحم است. رک است. محبت را، و تحسین را، گدایی نمیکند. خودش را میشناسد،ارزش خودش را می داند. بله. من از بالا به آدم ها نگاه میکنم.به خیلی ها هم از پایین نگاه می کنم. به بعضی ها هم از روبرو. و این به نظرم هیچ اشکالی ندارد. خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنید رک و بی رحم هستم. نیازی به لطف، تایید و تحسین آدم هایی که به نظرم از من پایین ترند ندارم، و به همین دلیل با چیزی که متاسفانه ادب اجتماعی نامیده میشود،خودم و آنها را گول نمی زنم. بسیار بسیار لذت می برم که انسان باهوش، با اطلاعات و ظریفی من را نقد کند، اما نظراتی که سرسری داده میشوند، برایم مهم نیستند.

در وبلاگ، همان طور که هر خواننده ای مختار است هر نظری میخواهد بگذارد،من هم مختارم هر جور میخواهم جوابش را بدهم.یا اصلن آنقدر آن کامنت یا نویسنده اش به نظرم بی اهمیت باشد که جوابش را ندهم. او هم میتواند بخواند یا نه. به هر حال مطمئنم من همیشه خواننده های خاص خودم را خواهم داشت. علاوه بر آن نفس نوشتن آن قدر برایم لذت بخش هست که کمیت خواننده ها تاثیر چندانی روی علاقه ام به آن نداشته باشد.

در ضمن این مدلی بودن ام ربطی به پزشک بودن ام ندارد. به نظرم صرف پزشک بودن فضیلت خاصی نیست. و حاضر نیستم حتا لحظه ای با بعضی از همکار هایم همکلام شوم. و در کارم هم متاسفانه یا خوشبختانه این مدلی نیستم. اما اینجا چرا!!

 

ظریفی میگفت هیچ وقت سعی نکنید نویسنده ای که نوشته هایش را دوست دارید را از نزدیک ببینید...

گمانم راست میگفت!!


   فاش می گویم   

1.روی کابینت نشسته ام. در قابلمه را می‌گذارد. با لبخند کج می‌گویم:«می دانی درش را که نگذاری زود تر جوش می آید؟» قبول نمی‌کند. بحث می‌کند. برایش قوانین فیزیکی را یکی یکی توضیح می‌دهم. از فشار هوا می‌گویم.از مکانیزم زودپز . تسلیم می‌شود.طبق معمول، برنده‌ام.یواشکی لبخند می‌زنم.

2. از مریض های suicide منتفرم. به پرستارها می‌گویم برای همه شان لوله معده بگذارند...تا مثلن معده شان را شستشو بدهیم، ولی خب یک جورهایی ادب هم می‌شوند که دیگر از این کارها نکنند و دور بری هایشان را دستی دستی عذاب ندهند.گاهی دلم میخواهد یک راه درست و حسابی یادشان بدهم تا کار یکسره بشود. دخترک آنقدر عق زده که ریمل هایش دو تا خط سیاه روی صورتش کشیده‌اند. با بیحالی از دوستش می‌پرسد:« اومد؟؟» ومن دلم میخواهد شانه هایش را بگیرم، تکانش بدهم و بگویم:« از چیزی که فکر می‌کنی خیلی قوی تری...از پس هر کاری برمی‌آیی...نکن!» نمی‌گویم. مردمک هایش را چک می‌کنم، پتو را رویش می‌کشم و می‌روم.

3.صدای اذان می‌آید. روز بعدکشیکم. بعد از این همه حرف زدن به این نتیجه می‌رسیم که تمامش کنیم.قطع می‌کنم و خوابم می‌برد.نیم ساعت بعد زنگ می‌زند:

- خوابی؟؟

- آره...

- چه جوری خوابت برد؟؟ من توی برفا زدم بیرون و اینقدر سرم رو کوبیدم به دیوار که ورم کرده...اون وقت تو خوابی؟؟ چه جور دختری هستی تو آخه!!

و من می‌مانم این کجایش عجیب است که وقتی می‌گوییم تمام است، فکر کنم تمام است و وقتی خوابم می‌آید بخوابم.

 

4.مامان روی تخت دراز کشیده تا اورتوپد بیاید و بخیه های پایش را بکشد. یک کمی ترسیده است. دکتر نگاهی به بخیه ها می‌کند و به من می‌گوید:« چرا خودت تو خونه نکشیدی شون؟؟ سٍت رو میزه. » و می‌رود.

من دست به کار می‌شوم. خونسرد. مامان تعجب کرده است.

- چطوری دلت میاد؟

- خب کارمه. من نباید دل نازک باشم.

- ولی من مادرتم!

-خب باشین. فرقی نمی‌کنه. من همیشه باید کارم رو درست انجام بدم.

مامان گمانم یک کمی غصه دار می‌شود که به قول خودش دخترش این قدر بی‌احساس است.

 

 ***

I . لذت برده است از شعر. شاعرش را می‌پرسد.می گویم:

- نزار قُبانی فکر کنم.

-اه...من نزار قَبانی شنیده بودم...تو نمی‌دونی کدومش درسته؟

- قَبانی. اونی که تو میگی همیشه درسته.

 

توی اتاق پزشک نشسته ام. چند دقیقه ای است که مریض ندارم.زنگش می‌زنم:

- وااای...آره ساعت3 یه دختری رو آوردن که یه بسته زولپیدم خورده بود. اعزامش کردم...هرچند نهایتن برای بنزودیازپین ها کار خاصی انجام نمی‌دن.

- مطمئنی زولپیدم بنزودیازپینه؟ تا جایی که یادمه نبود.

- نمیدونم...بذار نگاه کنم.نه...نگاه کردن نمی‌خواد. تو قطعن درست میگی.


II. می‌گوید نمی‌شود. هیچ جوری نمی‌شود. می‌دانستم. همیشه می‌دانسته ام. اما هیچ وقت باورش نکرده بودم. به هم اتاقی قدیمم اس ام اس می‌زنم: « ویال xxx با میدازولام دیگه...راحت ترین راه همینه؟» جواب می دهد:«آره... کیو میخوای بکشی؟»

جوابش را نمی‌دهم. از پرستار می‌پرسم:« چند وقته ترالی اورژانس رو چک نکردین؟ تاریخ دارو ها نگذشته باشه» و به این بهانه می‌روم به اتاق احیاء و یک میدازولام از ترالی  برمی‌دارم. « ویال xxx از کجا بیارم حالا... داروخونه بیرون که تعطیله...داروخونه خودمون هم شک می‌کنن.» چاره ای نیست. باید تا فردا صبر کنم. زنگ می‌زند. زنگ می‌زند و به خاطر صدایش، به خاطر این که هست، و به خاطر مهربانی بی‌حد اش، میدازولام را فراموش می‌کنم.

III.دلگیر شده است. می‌دانم. لعنت به من و این زبان تلخ‌ام.این جور وقت ها دوست دارد تنها باشد. قطع میکنم. خشک شده‌ام. نفَس ام بند آمده است. نمی توانم حتا از جایم بلند شوم و بخاری را روشن کنم. همان گوشه توی خودم جمع می‌شوم و شروع می‌کنم به اس ام اس زدن. دو ساعت تمام. یکی مانده به آخری را می‌فرستم: «غلط کردم...» و شروع میکنم به تایپ آخری که زنگ می‌زند. می‌خندم و گریه می‌کنم. عاشق‌اش هستم.

 

IV .رد زخم کوچکی روی پایش است.داستانش را می‌پرسم. می‌دانم چقدر قشنگ قصه می‌گوید، می‌دانم شیفته جزئیات است. شروع می‌کند. من سرم را روی پایش می‌گذارم و زخمش را نوازش می کنم. می‌گوید یک روز یکی از خطی های ولیعصر به ونک از روی پایش رد شده و زخم و بیمارستان و بخیه. مفصل تر از این ها می‌گوید البته. آن قدر که اشک های من پایش را خیس کنند.و از آن روز متنفر می‌شوم از تمام خطی های ولیعصر به ونک.

بله.اینطوری است. یک روزی یک آدمی می‌آید و تمام قوانین زندگی تان را به هم می‌ریزد. اگر خدا دوستتان داشته باشد، آن آدم را می‌بینید.می‌بینید و عاشقش می‌شوید. و اگر خدا خیلی دوستتان داشته باشد، این عشق را همراه می‌کند با درد. با غم. غم عمیق.

و دنبال این چنین آدمی، 4 بار که سهل است، من چهارصد بار هم می‌روم!


   مرا با آرشه ات بنواز...   

لوند و لولی و لاقید و لخت، با ویولن

خروش از آن تن بی تاب بود، تا ویولن

بلند، مو و پر از حفره های خاجی، پشت

نشست و پشت به من کرد: گوئیا ویولن

صدای جیغ عطش، ارتعاش دائم سیم

تکان آرشه، ارگاسم پرصدا، ویولن

به من تمامی تاریخ عشق می‌شد وحی

صدا، صدای خداوند بود یا ویولن؟

×××

تو روح سبز زمینی و می‌کند آواز

طنین روح پرآوازه‌ی تو را ویولن

بیا مرا بنواز، آن‌چنان که گردیده‌ست

به یک نوازش تو، شاه سازها ویولن

 

 

پی نوشت: این پاسخ «او» بود به نوشته ی من.


   ویولن گندمگون   

ویولن را دوست دارم. رسم و رسومی دارد برای خودش. نمی شود همین طوری بروی سراغش. خسته نباید باشی. غمگین هم حتا. از جعبه بیرونش می آوری. شولدر را وصل می کنی. آرشه را برمی داری. پیچ اش را می پیچانی تا موهایش صاف بایستند. کلیفن را آرام و نرم روی موهای آرشه می کشی. یک کمی تکانش میدهی تا نرمه های کلیفن توی هوا پخش شوند. تا وقتی ساز میزنی ننشینند روی سازت. عزیز است آخر. کوک اش می کنی... و امیدوار می شوی این بار ناز نکند و بنشیند توی دست هایت...روی شانه ات...تا انگشتانت را راه بدهد روی خودش. نواختن اش هم راه و رسم دارد آخر.صاف می ایستی. سازت نباید خم شود...خودت نباید خم بشوی... وزن ات روی پای چپ... به قول «تو» با یک انحنای دوست داشتنی و خاص می ایستی. یک جوری که انگار لاقیدانه است، اما حواست به تک تک حرکاتت هست.... سخت راهت می دهد به خودش. اصلن همین است که به همه می گویم نیایند طرف اش. ناامید می شوند. می دانم. سال ها باید نازش را بکشی... آن هم هنرمندانه.اما وقتی راهت بدهد... دیوانه می شوی. مفتون اش میشوی.پروازت می دهد. نفس ات را بند می آورد.غمگین ات می کند، می ترساند ات، می خنداند ات، می میراند ات و زنده ات می کند. می گویند «شاه» سازها است...راست می گویند خب!

تو را دوست دارم. رسم و رسومی داری برای خودت. نشد همین طوری بیایم سراغ ات. گواهش آن چهار باری که توی این سال ها آمدم و گفتی :«نه». نگفتی نه...گفتی نمیشود آن لحظه ها. نمی دانستم آن روزها البته که رسم و رسوم عاشقیت را بلدی. و میخواهی تمام و کمال به جایش بیاوری. من هم خب بله... یک جوری می آمدم انگار مثلن سر راهم بوده ای. این جوری ها هم نبود. میخواستم ندانی چقدر فکر کرده ام سفید و قرمز بهتر است یا خاکستری و بنفش. می خواستم ندانی چقدر این در و آن در کوبیده ام تا پیدایت کنم.و خب تو هم ... مراسم را به جا آورده بودم، اما نمی دانستم تو هم مثل من کمال گرایی! ناامید نشدم...دیدی که! و وقتش که شد، راهم که دادی، که شد عاشقیت را تمام و کمال به جا بیاوریم، دیوانه ات شدم. مفتون ات شدم. پروازم دادی. نفس ام را بند آوردی. مرا مُردی و زنده ام کردی!

شأن ات را دوست دارم. بلدی چطور شاهانه ناز کنی. هر چند تو میگویی از پشت که نگاهم می کنی، می شوم ویولن ات که فقط باید سوراخ های f اش را یک جایی حول و حوش مهره T11 تا L4 رسم کنی... اما دیدی که...شباهت تو بیش تر است!


   شرح عکس   

این پست به دلایلی حذف شد.

 


   ضربه المثل   

لعنت به همه ضرب‌المثل‌های جهان

که هروقت لازم‌شان داری،

برعکس از آب درمی‌آیند

 

مثلا همین حالا

که در ناامیدی فقط بسی ناامیدی است

و پایان شب سیه، از اول‌اش هم سیاه‌تر است

و عشق راه خودش را بسته

و اتفاقا فقط بارهای کج به منزل رسیده‌اند

 

مثلا همین حالا

که دانا سال‌هاست ناتواناست

و حتی کوچک‌ترین سنگ‌ها علامتِ نزدن‌اند

و سازی که ما نزده‌ایم، صدایش را قبلا درآورده‌اند

و از آش نخورده، همه‌جایمان سوخته است

و مارگزیده برای ترس حتی نیازی به ریسمان ندارد

و مرغ‌های همسایه خرمگس معرکه شده‌اند

و آن‌قدر بر این زمین، زهر ریخته اند که با همه تلاش‌های ما

از هر تخم حتی هفتادهزارمِ یک چیز تخمیِ دیگر هم درنمی‌آید

 

مثلا همین حالا

که شتر در خواب هم دست‌اش به پنبه‌دانه‌ای بند نیست

و ماهی را هروقت از آب بگیری، مرده است

و از پسِ هر گریه، گریه بعدی می‌آید

 

مثلا همین حالا

که من تو را می‌خواهم

و طبق معمول،

خواستن نتوانستن است

 

 


   الف لاااااا میم   

موقع خداحافظی بهم یه دیاپازون داد

که با نت «لا»ش می‌شد ساز کوک کرد...

اوایل هی میذاشتم‌اش رو قلبم

که بدجوری از کوک خارج بود

درست که نشد هیچ،

شروع کرد به لایی کشیدن.

بعدا باهاش فال می‌گرفتم

دوس‌ام داره؟

- لا

به فکرم هس؟

- لا

بهش زنگ بزنم؟

- لا ...

برم پیش‌اش؟

- لا ...

پس چیکار کنم؟!

- لاااااا ... ؟!

دست آخر یاد گرفتم

که باهاش خودمو بخوابونم

دراز می‌کشیدم و می‌زدم‌اش به زمین

لا لا   لا لا ...

این‌جوری،

فکر کنم صد سالی باشه که خوابم

شب به خییییییییییییر!

 

 

پی نوشت: من ننوشته ام اش. من کسی بودم که دیاپازون را داد!

 


   همه چی آرومه   

خوابم برده بود انگار... ممنون...آره نبات هم روی کابینت اه...یه دونه بس اه... آخ...گردنم گرفته انگار... روی کتاب خوابم برده بود....چی؟ نه بابا... تو کِی دیدی عکسش رو؟ جا مونده بود لای این کتاب. خودم هم یادم رفته بود.

واسه خودت نریختی؟ من آخرش باید تو رو معتاد به چایی کنم. تنهایی که نمیچسبه... آسایش دو گیتی... مگه نمیدونستی؟ از پارسال می‌کشم. نه ربطی به اون داستان نداره. اون که تموم شد رفت. مرد...خیلی وقته اصلن یادش نمیفتم.بوش رو دوست دارم. ای بابا تو رو خدا تو دیگه مثل مامان ها حرف نزن...

قابل نداره... عید از ماسوله خریدمشون... سوزن دوزی های روشون رو دوست دارم... آخه به دست‌بند های فلزی حساسیت دارم....نه ...چیزه....سخت باز میشن آخه...ممم... چیزی نیست...چند تا خط کوچیکه. یادگار دیوونگی ها.جدید نیست. اه تو چرا همه چیز رو به اون مربوط می‌کنی؟ پنج شیش ماه پیش بود این. همون دوران که طرحم شروع شد. تنها بودم... افسرده شده بودم.نمی‌دونم شایدم این‌قدر این چیزا رو خوندیم که هی توی خودموت دنبال علائمش می‌گردیم.

ببین عزیز دلم... من نمی‌دونم کی بهت گفته، اولن من اصلن خبر نداشتم اون دکتری قبول شده...دومن، چرا من باید از قبول شدن اون افسرده بشم؟؟ خب اون خیلی راحت تر از من تونسته با این قضیه کنار بیاد و به زندگی برگرده. این خیلی هم قابل تحسین اه. منم که می‌بینی خیلی وقته به اون قضیه فکر نمی‌کنم...تازه درس خوندن رو هم شروع کردم... یه کم سخته با کشیک ها، ولی خب یه جورِ خوبی خسته ام می‌کنه که شب خیلی زود خوابم می‌بره...

جدن چایی نمی‌خوری؟ ببخش من چیز دیگه ندارم...نه، چون معمولن یا می‌رم خونه یا کشیک ام، یخچال خالی می‌مونه...وگرنه به خورد و خوراکم می‌رسم. تو هم اگه زودتر می‌گفتی،درست و حسابی پذیرایی می‌کردم.آبنبات رو اوپن هستا...نمی‌خوری؟اصل بجنورده ها.....بجنورد...هه.

آخ...کجاست این گوشی لعنتی... الارمشه... اون‌جوری نیگام نکنا...نکنه می‌خوای بگی سمفونی 9 مالر هم مربوط به اونه؟؟ پوف. تو که می‌دونی...من همیشه موسیقی کلاسیک رو دوست داشتم...

آره می‌گفتم...دارم می‌خونم. نمی‌دونم چی می‌خوام، احتمالن یکی از رشته های علوم پایه. ولی خب تهران... ای بابا... تو هم چه فکرایی می‌کنی...اتفاقن امیدورام دانشگاهی که اون هست قبول نشم...هر چند اگه قبول بشم هم مهم نیست برام.من دیگه اون رو از همه جا حذف کردم...تازه تو که می‌دونی رشته های ما هیچ جوری به هم ربط پیدا نمی‌کنه...

خب از بچه ها چه خبر؟....شوخی می‌کنی...مینا؟؟ کی حاضر شده اونو بگیره؟؟البته منم اگه همه ی زندگیم توی آرایشگاه بودم بالاخره یکیو تور می کردم... چی؟......................خب. چه خوب. فکر نمی کردم سلیقه اش اینجوری باشه. حتمن مامانش دختره رو پسندیده....... به هر حال امیدورام خوش بخت بشن. عزیزم ببخش من برم یه دوش بگیرم..........

 


   از تنفر ها   

متنفرم.

از همه ی تلفن های دنیا متنفرم. که زنگ میزنند و تو برشان می داری و این قدر نزدیک اند به لب هایت ... و دست هایت.

از تمام کاغذ هایی که روی شان می نویسی منتفرم. از تمام آنهایی که نوشته هایت را می خوانند منتفرم. از آنهایی که نوشته هایت را دوست دارند خیلی متنفرم.

از تریبون سالن اجتماعات دانشکده تان متنفرم. همان ای که آن سال ها پشتش ایستاده ای و شعر خوانده ای. شعر ها خوانده ای. هنوز هم گمانم همان است...نه؟

از ماه متنفرم. که هر شب می بینی اش. که هر شب می بیند ات.که می گویی هر شب یادِ من...نه... متنفرم.

متنفرم از ریش تراشت که نرم راه می رود روی صورتت... صورتت...زیر چانه ات... که نمی گذارد ته ریش دوست داشتنی ات بماند... که من صورتم را بکشم رویش و خراشیده شود پوستم...  

از تمام پره انترنی ها، رزیدنتی ها و USMLE های دنیا متنفرم. از طرح که بیشتر از همه. نه... بیش تر از همه از آن گوشی پزشکی ات متنفرم که به جای دست های من دور گردنت...

از بیست سالگی ات متنفرم. از تمام بیست سالگی های دنیا که من نرسیدم بهشان متنفرم.از خودم که همیشه دیر می رسم متنفرم.

از سازت ولی گمانم بیش تر از همه متنفرم... می دانی که چرا!

از مسواک ات متنفرم... آخ ...مسواک ات...

از این هوایی که می رود توی سینه ات... می چرخد... آه که می کشی... آب که می شوم...متنفرم.

از خودم متنفرم. که آب نمی شوم تا بنوشی ام. که کوچک نمی شوم. نمی شوم قد یکی از این همه ویروسی که اسم هایشان را خوانده ایم. که یک روزی بچسبم به نوک انگشتت...بعد به تنه ی سیگار ات... بعد لب هایت... زبان ات... تن ات. تکثیر هم نشدم، نشدم. همین که آن جا باشم بس است.

از آن زخم کوچک لب بالایت متنفرم. دوستش دارم. می بوسم اش. متنفرم.

از تن ات متنفرم. که این همه به تو نزدیک است و من نه.که وقتی می آیم توی آغوشت، نمیگذارد بروم توی تو. بمیرم توی تو.

متنفرم.می فهمی؟

 

 


   تسلی بخشی های پزشکی   

اخطار: این پست حاوی روزمرگی های من است!

( اینجوری هاست دیگر...گاهی دغدغه های آدم زنانه است، گاهی هم دکترانه!)

 

تیر می کشد... سمت چپ...مثل خنجر... نفس ام می گیرد... می دانم چیست...

 

*Trauma isn't fair

Pause

نفس عمیق... هو هو ی رد شدن یک قطار دیگر و چراغ هایش... بار ها به دختر های جوان گفته ام :« نگران این درد نباشید... عصبی است.» نگران نیستم. چهارم آذر ماه 89. اولین کشیک...به عنوان پزشک. ساعت چهار صبح. با صدای آمبولانس از خواب پریدم. دویدم. به اتاق احیاء  رسیدم.تکنسین آمبولانس تند حرف میزند و ترالی اورژانس را می گردد:« زیر پل پیداش کردیم...رسیدیم نفس داشت...ولی دو دقیقه است نفس اش رفته... پالس هم نداره...» من به استخوانی نگاه میکنم که از پای مرد بیرون زده... دو پرستار و دو نفر تکنسین منتظرند تا من بگویم چه کنند... و من به این فکر می کنم که فقط من ام. نه استادی هست، نه آنکالی، نه حتا هیچ دکتر دیگری...

فکر کن...فکر کن...ABCD...

«انتوبه... انتوبه اش کنین ...» لید ها را وصل میکنم.  «آقای کمالی...ماسااااژ... خانوم عربی... ساکشن...» لارنگوسکوپ را باز میکنم... لعنتی ...دهانش پر از خون است. با آن یکی دستم تکه های دندانش را در میاورم...  « آمبو بزنین تا من چک کنم ببینم لوله رو درست گذاشتم یا نه...»

مریض البته برنگشت. و من فقط یادم است که روپوشم پر از خون بود.

 

Doctors are supposed to know everything

Pause

رنگ و روی دخترک حسابی پریده است. بغض کرده. فقط مادرش حرف می زند:« یه ذره نگران درساشه خانم دکتر...ضعف کرده...» از مادرش میخواهم چند لحظه بیرون بایستد. از دخترک می پرسم: « چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟» دخترک میزند زیر گریه و باز چیزی نمی گوید.

مریض آخر بیرون می رود. چند دقیقه سایه هایی که از شکاف زیر در دیده میشوند را می پایم تا ببینم مریض دیگری هست یا نه. نفس عمیقی میکشم و بلند میشوم بروم بالاخره شام بخورم. یکدفعه مادر دخترک در را باز میکند. می نشید و برایم میگوید که دخترک مانده بین دو خواستگارش کدام را انتخاب کند. می گوید او و پدرش نمی خواهند تحت فشار بگذارندش، اما میترسند از سن خواستگار داشتنش بگذرد. من به جای اینکه بگویم یک دختر 26 ساله ام که تجربه های خواستگاری اش خنده دار بوده، مزخرفاتی در مورد اینکه بگذارند خودش انتخاب کند و دیر نمیشود سر هم میکنم. زن حرف میزند...می پرسد... و مریض بعدی می آید.

 

I can’t take care of everybody in this freaking place

Pause

امروز صبح هم دو نفر را جا گذاشته است. همه شاکی اند. سرویس رفت را به موقع نمی رود. در سرویس برگشت هم چرت می زند. صدایش میزنم: « آقای دولتی... این وضعِ کار کردن نیست. همه ی ما بیرون از محل کار مشکل داریم. ولی وقتی میایم سرکار باید همه حواسمون اینجا باشه.» بغض کرده است. یک لحظه می ترسم بزند زیر گریه. مینشیند و برایم از زنی میگوید که به قول خودش وارد زندگی اش شده. زن و بچه هایش فهمیده اند. همه ی شهر فهمیده اند. و او نمیتواند دل بکند. و شب ها هم کار میکند تا خرج زندگی آن زن را هم بدهد. من زانو هایم را زیر میز به هم فشار میدهم و با چهره ای آرام گوش میدهم.

 

Doctors don't have a normal life

Pause

سوار قطار که شدم به خودم قول دادم نگویم پزشک هستم. حوصله نداشتم 12 ساعت به 3 نفردیگر مشاوره بدهم. نفر اول زنی است که تا وارد میشود شروع میکند به غرزدن. نفر دوم زنی است که با عصا می آید و بچه ای هم دنبالش است. نفر سوم دختر ساکتی است با کلی ساک و چمدان. تا مینشیند لپ تاپش را باز میکند . کنجکار میشوم. میپرسم چه میبیند؟ میگوید: « Grey's anatom» ! ذوق می کنم و اپیزود های جدیدش را میریزم روی هارد. تا صبح درگیرم. 

 

Every pressurized system need a relief valve

Pause

خیلی گرم سلام و احوالپرسی می کند. چهراه اش آشناست...ولی یادم نمی آید مریضی اش چه بوده. می نشیند و می گوید: « خانوم دکتر دخترم رو یادتونه؟ گفتین لوزه داره؟» دخترش را نگاه میکنم. صورتش آدنوئید است. ادامه میدهد:« بردیم عملش کردیم. همه تعجب کرده بودن. می گفتن کی تونسته تشخیص بده...» لبخند می زنم.پای خودش پیچ خورده است. برایش عکس مینویسم. می پرسد:« چه روزایی خودتون کشیکین که عکس رو بیارم نشون بدم؟»

همین ها هستند که آدم را سر ِ پا نگه می دارند.

 

*دیالوگ هایی از سریال Grey's Anatomy


   Last One Night Stand   

گفته اند « وان نایت استند» . نگفته اند « تو ». نگفته اند «تری». نباید دو بشود. اصلن همان یکی بودن خاص اش می کند. این شکلی اش می کند:

 

اولین بار است که با هم صحبت می کنند. هیچ چیز نمی دانند...حتا اسم همدیگر را.

مرد بدون مقدمه می گوید: «میای پیش من؟»

دختر سکوت می کند... «برای این دیوونه بازی ها یه کم پیر و خسته ام... ولی...باشه.»

در آسانسور که بسته میشود تاریکی می ماند.

_ من متاهلم.

دختر نمی داند خوشحال باشد که مرد نگاهش را توی تاریکی نمی بیند، یا نه. می نشیند و بند صندل قهوه ای اش را باز می کند.

 

نشیمن بزرگ و سرد است. در اتاق ها بسته است. مرد دعوتش می کند روی کاناپه بنشیند: « قهوه ، چایی یا آب؟»

دختر پوزخند می زند: « اینجا منطقه مجازه؟؟ قطعن چایی.»

 

روبروی هم نشسته اند.پشت میز. دختر چنگال را که توی کباب فرو می برد به این فکر می کند که این قاشق و چنگال های ایکیا عجیب خوش دستند. که باید حتمن برای خانه اش، خانه ای که یک روزی خواهد داشت، بگیردشان.

 

نگاهش به تابلوی روی دیوار میافتد. جیغ کوتاهی می کشد و می رود طرفش :« وااای... این همون پازله است که من واسه داییم گرفتم... رابین هود که ماریان رو میبوسه...چقدر دوستش دارم... » وسط راه مرد از دو طرف بازوهایش را میگیرد و توی گوشش زمزمه می کند: « یه کم آروم تر... همسایه ها...»

دخترک ولی به تابلو و همسایه ها فکر نمیکند. خشکش زده است.

 

وقتی مرد می آید و کنارش روی کاناپه می نشیند، دختر شروع می کند از حریم نیم متری آدم ها حرف زدن و از خطر شکستن اش. فایده ای ندارد. بدنش را سفت کرده و می لرزد. لب های مرد خوش بو است. خودش را رها می کند.

 

در اتاق که باز میشود بین بوسه ها زیر لب می گوید: « منطقه ممنوعه؟» و توی تاریکی چشمش به برق شیشه کالوین کلاین می افتد. یوفوریا. خوشحال میشود که امشب عطر نزده است.

 

حس بچه ای را دارد که یک اسباب بازی را از دست بچه ی دیگر کشیده ست. خوشحالی نیست. تاپش را تنش می کند:« ببین... من گل سرم رو پیدا نمی کنم. میشه چراغو روشن کنی؟» و توی همان چند لحظه می بیند که هیچ عکسی روی دیوار ها نیست.

 

_ وااای... من یه کار فوری برام پیش اومده.

_ اشکلی نداره...فقط منو بذار دم یه آژانس.

قبل از اینکه سوار شود یک پاکت کنت می گیرد.

_ اشکالی نداره من سیگار بکشم؟

_ نه خانوم...  فقط شما... سیگار....؟؟

_ چطو مگه؟

_ آخه بعضی تیپ ها سیگار نمیطلبه.

_ بعضی وقت ها حال و هوای آدم سیگار میطلبه.

کنت لعنتی بدجوری میسوزاند.آن قدر که اشکش در می آید.

 

 منتظر مسئول امور مالی است که گوشی اش زنگ میخورد:

_ سلام... خوب ای؟

_ سلام.ممنون.... ببخشید...شما؟

_ ...ممم... من... یه هفته قبل همدیگه رو دیدم.

_.... یه هفته قبل...... آها.... خوبی؟

_ مرسی. میخواستم عذرخواهی کنم.

_ بعد یه هفته...واسه چی؟

_ نمیدونم.

_ هه. میدونی...من همیشه میگم چند نوع عذر خواهی داریم. واسه تو اینجوریه که فکر نمیکنی کار اشتباهی انجام داده باشی، اما به هر حال متأسفی که من ناراحتم. به هر حال... من خوبم. تو هم امیدوارم خوب باشی. خداحافظ.

 

دخترک یاد آخرین صحنه  Last Tango in Paris می افتد: « اسمش... نمیدونم اسمش چی بود.»


   مقصر را می شود پیدا کرد؟   

سال 76 بود. سوم راهنمایی بودیم گمانم. خوشحال بودم. گفته بود اگر خ اتمی رأی بیاورد خفه ام می کند. فرزند شهید بود. آن موقع نمی دانستم البته. فقط می دیدم تراکت های یک نفر را برای انتخابات مجلس می آورد مدرسه و یواشکی پخششان می کند. که فامیلش با فامیل خودش فرق داشت. خفه ام کرد. کبود شده بودم. ولی می ارزید.

مادرش رفاقت با من را برایش غدقن کرده بود.منحرفش می کردم.بعد تر شنیدم که رفته تهران و هوا فضای شریف می خواند.

 

سال 81. ورودی بهمن بودم و از سر بیکاری رفته بودم سر کلاس ورودی های مهر شهر خودمان که به خاطر اختلاف رتبه ی مزخرفی نتوانسته بودم قبول شوم. پسری را دیدم که از دبیرستان می شناختم اش. خنگ بود واقعن. تعجب کردم. پرسیدم چطور قبول شده...رتبه اش بالای هزار بود گمانم. گفتند فرزند شهید است...

من هفت سال خانه نبودم.

سال 88. هنوز پایان نامه را دفاع نکرده ام. « ز» را توی کافی شاپ میبینم. طرحش را شروع کرده. 30 کیلومتری شهر خودمان. تعجب می کنم. متأهل هم نیست. یادم می آید که بله...ایشان هم...

من هم طرحم را شروع میکنم... 1200 کیلومتری شهرمان.

سال 90. بیمار را دیده ام. اسهال است. همراهش اصرار دارد که دارویش را همین جا بدهیم. من فقط می گویم وضعیتش اورژانسی نیست و باید از بیرون دارو بگیرند. داد می زند : « من شیشه های اینجا رو میارم پایین... تو وظیفه ته اینجا بشینی به من خدمت کنی... من شهید دادم... اگه شهید نداده بودم تو الان زیر عراقی ها بودی....»

من سکوت می کنم.

جز سکوت کاری می شود کرد؟


   از خط قرمز فاصله بگیرید   

دخترک سرش را به دیوار تکیه داده و سیم‌های سفید هدفون از دو طرف شال آبی رنگش بیرون زده‌اند. دسته‌ای از مو‌هایش روی پیشانی چسبیده. چشم‌هایش را باز می‌کند، از توی کوله پشتی‌اش بطری آب را بیرون می‌آورد و به پیشانی‌اش می‌چسباند‌.
رنگ نارنجی باعث می‌شود‌‌ همان طوری چشم‌هایش را دوباره باز کند. از پشت عینک هم می‌فهمد که پسرک چه‌همه خواستنی نگاهش می‌کند. دوباره چشم‌هایش را می‌بندد.


این بار از بین شکاف باریک پلک‌هایش، رنگ نارنجی را پیدا می‌کند.‌‌ همان جاست ولی سرش را پایین انداخته و با گوشی‌اش ور می‌رود. با خیال راحت چشم‌ها را باز می‌کند و پسرک را دید می‌زند. «انگار به قدر کافی خل هست.» این را از «آل‌استار‌»ها و کیف گلیمی پسرک حدس می‌زند. یکهو غافل‌گیر می‌شود. پسرک مچش را گرفته. لبخند می‌زند. او هم خنده‌اش می‌گیرد.


پسرک شروع می‌کند با پای راست‌ش به زمین ضربه‌های کوچک و بزرگ زدن. دخترک به روی خودش نمی‌آورد. ناخودآگاه حروف «مورس» می‌آیند توی ذهن‌ش: ب... ی... ت... ل... چی بود؟ سرش را به علامت استفهام حرکت کوچکی می‌دهد. پسرک تکرار می‌کند. ب.. ی.. ت.. ل.. ز... بیتلز؟؟ شگفت‌زده هدفون را از توی گوش‌ش بیرون می‌آورد. نه! صدا اصلن بلند نیست. برق چشم‌های پسرک را از این فاصله هم می‌بیند. بلند می‌شود، کوله‌اش را روی دوش‌ش می‌اندازد و تا خط قرمز قدم‌زنان می‌رود.


پسرک انگار شک دارد. بالاخره بلند می‌شود. قدم‌هایش کم‌کم تند می‌شوند. به طرف علامت «خروج» می‌رود. ولی با شنیدن یک صدای گنگ می‌ایستد. صدای جیغ ترمز‌ها، «دینگ‌دینگ... ایستگاه هفت‌تیر، مسافرین محترم لطفن مسیر خود را با توجه به تابلو‌های راه‌نما انتخاب نمایید.».
دخترک سوار شده و به در تکیه داده. با انگشتش روی شیشه ضربه‌های کوتاه و بلند می‌زند:
 «خ... و... ب... ب... ا... ش... ی...»


   این یک پست نیست   

اول خرداد خود را چگونه گذراندید؟

با الارم گوشی از خواب می پرم.حالت تهوع دارم. دیشب تا 3 نصفه شب داشتم آن 7 تا روپش سفید لعنتی را میشستم. بعد از یک کشیک دیگر نمی شود نگاهشان کرد.

لباس میپوشم و صبحانه نخورده می روم درمانگاه. مریض ها بدجوری نگاهم میکنند. بله خب... 5 دقیقه هم نباید معطل بمانند. آن ها چه میدانند من کشیک را 8 تحویل می گیرم؟ به همه پرسنلی که کارم دارند میگویم:«باشد بعد..» و مستقیم میروم توی اتاق پزشک. یکی یکی می آیند. اکثرشان آزمایش می خواهند. فکر می کنند درمان همه ی دردهایشان از پادرد و کمر درد گرفته تا سردرد، آزمایش قند و چربی و به قول خودشان «عفونتی» است. من هم دیگر مدت هاست با آنها بحث نمیکنم. فشارشان را هم البته باید بگیرم. می خواهد بچه ی 7 ساله باشد یا پیرزن هفتاد ساله. تشخیص من مهم نیست.

 

صدای آژیر آمبولانس می آید. گوشی را چنگ میزنم و می دوم. توی اتاق CPR است. با ماسک دارند تنفس می دهند. بدجوری زرد است. صورتش هم کبود شده. داد میزنم: ماساژ! پرستار می گوید: تموم کرده خانم دکتر! نگاهی بهش می اندازم که از حرفش پشیمان میشود. خودم میروم لید های سینه را وصل کنم. خط صاف... پرسنل 115 می گویند 15 دقیقه مشغول احیاء بوده اند. توجهی نمیکنم. میگویم:ژل! و دستگاه را شارژمیکنم ... تق...باز هم خط صاف... میگویم:«  انتوبه اش کنین» می دانم توی دلشان دارند فحشم میدهند. دوباره شوک میدهم. و سه باره.

برنمیگردد. پسرهایش بیرون ایستاده اند. هیچ کس بیرون نمیرود. خودم باید بروم. بزرگ ترینشان روی زمین نشسته: « چی شد خانم دکتر؟» « بلند شین روی صندلی بشینین» « چی شد؟ » « بیماری قند یا فشار داشتن؟» « بله...» ( و توجهی نمیکند که فعل گذشته به کار برده ام) ..... « خدا رحمتشون کنه» ...مرد میشکند. کاری از دست من برنمی آید. مریض ها آنطرف سرو صدا راه انداخته اند.

پرونده ای ها را سعی میکنم تند تر ببینم.ولی خانم های باردار وضعیتشان حساس است و باید کلی بوکلت بازکنم و دنبال اقدام مناسب طبق چارت بگردم.بازوی راستم کم کم دردمیگیرد از بس کاف فشار سنج را فشار داده ام. به روی خودم نمی آورم. چایی هم خیلی وقت است سرد شده. خدمه برایم دست گرفته اند. می دانند همیشه لیوان چایی را همان طور که می آورند برمیگردانند.

صدای پذیرش می آید: خانم دکتر تلفن...از شبکه... از مریض عذرخواهی میکنم و میروم توی اتاقک شیشه ای. « خانم دکتر سرشماری هاتون اشکال داره...باید دوباره انجام بشه» « خب بهورز من رفته مرخصی...چجوری پیداش کنم؟»  « من دیگه نمیدونم ....یه کاری بکنین. تا دو روز دیگه من جواب میخوام». گوشی را میگذارم. لعنتی.

یک نفر از بچه های بهداشت خانواده توی اتاق پزشک نشسته:« خانم دکتر...ببینین...خانم ف روز پنج شنبه که مرخصی بود. شنبه هم سیاری بود. امروز هم کلاس رابطینه. همه ی کار باردار ها رو ما داریم انجام میدیم.» خدایا. « باشه...من دوشنبه یه جلسه میذارم با 4 تایی تون، دوباره تقسیم کار می کنیم.»

 

باز هم مریض...

صدای جیغ یک خانم با لهجه افغانی می آید: « خانم دکتر به دادم برس بچه ام...» بچه اش روی دستش است و می لرزد. پرستار را صدا میزنم و میدوم طرف ترالی. دیازپام و airway را برمیدارم و میدوم. به یکی میگویم دیازپام را بشکند و خودم بچه را به پهلو میچرخانم و دهانش را ساکشن میکنم. دیازپام را رکتال میزنم. آرام میشود.

پوف. « یه رگ ازش بگیرین و به آمبولانس زنگ بزنین» ... مادرش را آرام میکنم و میروم طرف اتاق پزشک. مریض ها چند برابر شده اند.سعی میکنم نگاهم به نگاهشان نیفتد و نچ نچ هایشان را نشنوم.

62 امین مریض. معده ام برجوری میسوزد. در را باز میکنم که بروم. یک پیرمرد نشسته است : « خانم دکتر من سرم داره گیج میره ها»! ...« باشه...بیاین تو» فشارش را میگیرم. کاپتوپریل میدهم بهش و به بچه ها میسپارم که فشارش را دوباره چک کنند. ساعت 12 و نیم است. میدانم وقت نمیشود غذا را گرم کنم. چند لقمه کشک و بامجان سرد میخورم و میروم دست شویی و لپ تاپ را روشن میکنم تا « تبریکات و تشکرات»!! را بخوانم.

صدای آیفون بلند میشود.

« خانم دکتر مریض دارین»

 

این فقط 5 ساعت از یکشنبه ی من بود. تا شب خیلی چیز ها اتفاق افتاد. مثل همه ی روزهای دیگر.مثل همه ی روزهای دیگری که 120 نفر را ویزیت میکنم. که تا صبح چند بار از خواب بیدار میشوم. مثلن برای بچه ای که از یک هفته قبل گوش درد داشته!

بقیه اش را نمیتوانم بنویسم. چون دستم درد میکند. و این ها را هم ننوشته ام که بگویید خودت انتخاب کرده ای. ( البته روزهای کشیک هر چند دقیقه میگشوم غلط کردم!) نوشتم که بگویم:

وقتی درباره ی چیزی نمیدانید، لطفن نظر ندهید و قضاوت نکنید!

پزشکی که امیدوار است هیچ وقت مجبور نشود بعضی آدم ها را درمان کند

 

پی نوشت: این پست در جواب کامنتی گذاشته شده بود که نویسنده اش از من خواست آن را پاک کنم.


       

سلام.

می دانم گفته بودم می نویسم امروز.

متاسفانه یا خوشبختانه، کشیک هستم و همین الان از دست شصت و سومین مریض فرار کردم! دیشب هم اینترنت نداشتم.

به محض اینکه بتوانم مینویسم.

و عذر خواهی از همه ی آنهایی که می آیند مرا بخوانند و لطف دارند.


       

این وبلاگ تا اول خرداد ٩٠ آپدیت نخواهد شد.


   زندگی شاید...   

زنان میانسال تهرانی:


تشنه اند.

تشنه ی همه چیز. همیشه انگار چیزی کم است. همیشه در تب و تاب اند. همه جا را نگاه می کنند. همه چیز را می پرسند. نکند چیزی از دست شان در برود.

گم شده اند.

یا شاید چیزی را گم کرده اند. دنبالش می گردند. ولی گمانم نمی دانند چه چیزی است.اگر می دانستند که تا به حال اقلن یکی پیدایش کرده بود.

خسته اند.

همیشه. چشم هایشان به خصوص و دست هایشان. خستگی چشم را با خط چشم و سایه و ریمل پنهان می کنند. خستگی دست ها ولی پیداست. چه روی میله ی اتوبوس باشد. چه روی دسته ی صندلی اتاق انتظار دندان پزشکی. چه روی کیف طلایی رنگ شان. وقتی روی صندلی جلوی تاکسی نشسته اند.

نگران اند.

نگران اینکه همکار شوهرشان قاپ اش را ندزدد. نگران اینکه لباسشان در میهمانی دوره به اندازه ی لباس خانمِ آقای مهندس زیبا نباشد. نگران اینکه رستورانی که رفته اند به قدر پولی که گرفته کلاس اش بالا نبوده.نگران اینکه خدا نکند توی صف یک نفر جلو بزند.

صدایشان بلند است.

شاید بلند حرف می زنند که ترس و نگرانی و گم گشتگی شان پیدا نباشد. شاید می خواهند در صدای بوق ماشین ها و فریاد فروشنده ها حتمن شنیده شوند.

(همین است که من شهرستانی با هر کس که حرف میزنم آخرش شاکی میشود که:«نمی شنوم. دارم حدس می زنم حرف هات رو .»!)

غمگین اند.

خنده هایشان، هر چقدر هم بلند باشد، مصنوعی است. می خواهند خوشبختی را یک جوری بچسبانند روی صورتشان. توی عکس ها مخصوصن گشاد تر می خندند. تا مطمئن شوند هیچ کس غمشان را نخواهد فهمید. کسی چه می داند. شاید خودشان هم ندانند.


و تنها هستند.





   کنسرتو در می مینور   

کنسرتو در می مینور. ویوالدی.

جمله هایت را باید یکی یکی خواند.

می دانی...همیشه برعکس است. همیشه فکرمی کنم می شود نوشته ها کم تر باشند.

اما هر جمله ی تو را می توانم یک صفحه بنویسم.

همین است که سخت می شود.

همین است که هر کدام را می خوانم و صبر می کنم.  و باز می خوانم اش.

و باز.

و می افتم توی یک سیکل عجیب!

می گویم: خب... از این متن می فهمم که من نمیفهمم. خب اگر نمیفهمم پس همین که نمیفهمم را از کجا فهمیده ام؟؟

صبر کن.

می دانم.

نوشته ات این نبود.

هر چند این « هم» بود.

 

اپوس شماره 3.

یکهو خودم و تو را دیدم. غر ق لذت. از شنیدن نوای ویولن ها. لباس من سورمه ای بود البته. و یقه اش تا سر شانه ها بود.

و دست هایت. و دست هایمان.

 

خب.

چه عاشقانه ی غریبی.

( نه با «غ»  البته...)

چه تلاطمی.

ولی این بار به آرامش رسیده است انگار.

آبی عمیق آرام من.

 

هی مرد!

من تو را شگفت زده خواهم کرد.

خواهی دید.


   The Unbearable Invasion of Being   

برایم عجیب بود. شنیده بودم بعدش سکوت می‌کنند. نمی‌فهمیدم شان.

نمی‌دانستم چطور ممکن است به آدم ت.جاوز کنند و آدم ساکت بماند.می‌‌دانستم اوج تحقیر است. اوج آسیب است. بعضی هایشان را توی بیمارستان دیده بودم. دیده بودم برق چشم هایشان مرده است.

حالا یاد گرفته ام.

من زن ام.

حالا روزی هزار بار سکوت می‌کنم.

وقتی به میله‌ی مترو تکیه داده ام و چشم هایم را بسته ام، وقتی یک نفر موقع پیاده شدن پای یک مرد را لگد می‌کند و مرد داد می‌زند: مادر...و چشم هایم برای لحظه ای باز می‌شوند... زود می‌بندمشان. سکوت می‌کنم.

وقتی پسرک همراه بیمار است و با لهجه‌ی آذری اش چیزی به بیمار می‌گوید و هر دو به پاهای من نگاه می‌کنند که روی هم انداخته ام‌شان و خودم هم مثلن سرم توی دفترچه است،... سکوت می‌کنم.

وقتی مرد می‌دود و دستگیره در تاکسی را زودتر از من قاپ می‌زند و با پوزخند می‌گوید: من بیشتر عجله دارم خاااانوم... و راننده هم دربرابر اعتراض من شانه بالا می‌اندازد،...سکوت می‌کنم.

وقتی مسئول نمونه گیری آزمایشگاه، برای پیدا کردن رگ ام زیادی با احساس ساعدم را لمس می‌کند، ... سکوت می‌کنم.

وقتی رئیس اورژانس با لبخند ملیحی به پرسنل اش می‌گوید: این خانوم دکتر هر مریضی رو خواستن اعزام کنن، حق اعتراض ندارین... سکوت می‌کنم.

وقتی مرد میانسال توی اتاق انتظار دندانپزشک صندلی اش را تعارف می کند و بقیه یک‌جوری به شال قرمزم نگاه می‌کنند، سکوت می‌کنم.

وقتی دهیار فلان روستا می‌آید درمانگاه تا با مسئولش صحبت کند و با دیدن من حتا سعی نمی‌کند پوزخندش را پنهان کند، ...سکوت می‌کنم.

 

حالا روزی هزار بار...


   میهمانی   

سلام.

کلید اینجا را داده ام به دوستی.

خودم هم کلید دارم البته.

فکر کردم باید بدانید.

حوا

* پست های ویلاگ همه نوشته های خودم هستن.

 

 


   An Innocent Affair   

می‌خواستم بپرم وسط حرفش و بگویم:

« می‌خواهی به خاطر ترسِ از دست دادن، هیچ وقت به دست نیاوری؟!»

نگفتم. مغرور است. دل‌گیر می‌شود. راست می‌گفت البته.می‌گفت :« از کجا معلوم که با هم باشیم و روزی تو دلت نخواهد با کس دیگری باشی؟ یا من. یک‌هو آدم یک نفر را یک جایی، توی خیابان، توی دانشگاه، توی مطب، می‌بیند و چیزی درونش پیدا می‌شود. چیزی که شاید حتا هوس هم نباشد. می‌خواهی. و نمی‌دانی چرا.» ( سلام آقای وودی آلن هازبندز اند وایوز!)

من باز هم سکوت کردم. نگفتم:« بله. اما اینجاست که آدم ها با هم فرق می‌کنند.این‌جاست که آدم انتخاب می‌کند.( چه کسی بود گفته بود بزرگ‌ترین داستان این جهان همین است...انتخاب؟) یک نفر صبوری را انتخاب می‌کند. یک نفر ماندن را انتخاب می‌کند. نه که تحمل باشد...سرش را بالا می‌گیرد، لبخند می‌زند و می‌ماند.»

این‌ها را البته گفتم:« داستان این نیست که تو بهترین باشی. یا من. همیشه ممکن است به‌تر ی پیدا شود. می‌شود تا آخر عمر هی به خودت بگویی رهایی مهم است. هی نخواهی بمانی. هی همیشه در سفر باشی.( سلام آقای آپ این د ایر!) چیزهایی را هم از دست می‌دهی. می‌شود هم جور دیگری زندگی کرد.» بقیه اش را توی دلم گفتم: « بعضی وقت ها، آدم اگر می‌ماند، برای احترام به خودش است. برای احترام به انتخابی که داشته. برای اینکه آنقدر مغرور است که نمی‌خواهد یک وقت به خودش بگوید اشتباه کرده. برای اینکه کله شق است. و خب بله... بعضی وقت ها هم ماندن، از سرِ ترس است.»

می‌گفت تنها چیزی که باعث می‌شود آدم ها عشق را تجربه کنند، تاب اش را داشته باشند، ایمان است. ایمان به چیزی بزرگ‌تر. قوی تر.

این را هم گمانم راست می‌گفت.

نگفتم که می‌ترسم.


   Holzwege   

از قطعه ی *258 حرف می زنیم. اول قرار می شود خودم بخوانمش. یک خط می خوانم، گیج می شوم.

خط دوم که می روم، داااادم در می آید: کمکم کن خب! می آید. می خواند. آسان می شود. خوش می شود. به اش گفته ام استاد خوبی نیست، دروغ گفته ام. درست و حسابی می فهماند. من هم البته شاگرد خوبی ام.

لذت می برم. مثل معاشقه است. مثل معاشقه با کسی که لحظه لحظه اش را می فهمد. میفهماندت. لذتش از معاشقه بیشتر است.

حاضرم بنشیند ساعت ها برایم حرف بزند، از فلسفه، از شطرنج، از فهمیدن، از زیبایی، حتا اگر قرار باشد هیچ وقت نبینم اش. حتا اگرقیمتش همین باشد.

یکهو صدای گوشی اش بلند می شود.یکهو می رود.

یک جایی گوشه ی دلم تیر می کشد. گوشه نیست...وسط است. خود دلم است اصلن.به روی خودم نمی آورم: معقول باش دختر. بالغ باش. منطقی باش. می روم نارنگی و موز و شیرینی کنجدی می آورم برای خودم. چایی هم البته هست.
آمده انگار.

ادامه می دهیم.
دیگر معاشقه ای نیست.
ادامه می دهیم.
تمام می شود.
و هر دو می دانیم که هیچ کدام ...

دردش کمتر شده. آرام می شود. می دانم.



***
*  Wittgenstein, Ludwig, Philosophical Investigations, §258


   از میان نام ها و آدم ها   

سرخپوست ها افسانه ای دارند.

می‌گویند در بردن نامِ آدم ها باید محتاط باشی.می‌گویند نام آدم ها مقدس است.  می‌گویند وقتی یک نفر را صدا می‌کنی، وقتی نامش را می‌خوانی، تکه ای از روحش را تصرف می‌کنی.

راست می‌گویند گمانم.گاهی حتا می‌شود که وقتی نامِ کسی را می‌بری، همه‌ی روحش را می‌گیری.

شاید به همین خاطر است که برای هر کسی نام جدیدی می‌گذارند.

من اما می‌گویم که نباید اسم جدید بگذاری، باید یک جوری همان «نام »‌را مال خودت کنی. باید بلد باشی. یک وقت هایی باید «مهسا» یی برای تو « مه سا» باشد، و یک وقت هایی به « ستاره» بگویی « سه تار» .گاهی هم باید به «پرستو» بگویی «پیرسوک» ... می‌دانی که، شیرازی ها می‌گویند.

 قرار نیست همه را من یادت بدهم که!


   عاشق همیشه تنهاست   

١

برف خوش ای می آید. نیمه شب است.خلوت بوده امشب... گمانم مریض ها هم دارند لذت می برند از برف. زنگ میزنند: خانوم دکتر رئیس شبکه اومده بازدید.

پوف. می روم و یک ساعتی صحبت می کنیم. از پزشک های دیگر می پرسد . میگویم از لجبازی های گاه و بیگاهشان. می گوید: خانوم دکتر شما باید به عنوان رئیس مرکز فاصله تون رو با بقیه حفظ کنین.

می گویم: اولین کاری که من کردم همین بود...

و به این فکر می کنم که همه همدیگر را به اسم کوچک صدا میزنند و فقط منم که همچنان " خانم دکتر" ام.

 

٢

آقای تاسیساتی آمده. برایم اشکالات شوفاژ خانه را توضیح میدهد.من متوجه شده ام که باید از همه چیز سر دربیاورم. میرویم پانسیون من و میگویم که چطور لوله ی گاز را به دیوار وصل کند و پریز تلفن را جابجا کند و آویز وسایل حمام را با پیچ و پلاک وصل کند . میگوید: معلومه دست به آچارین خانم دکتر. میگویم: 7 سال تنها زندگی کردن یه چیزایی یادم داده.

_ سخت نیست؟

_ چی؟

_ تنها زندگی کردن.

_ ....نه. خوبه.

 

٣

بابا چند روزی می آید پیشم. گمانم اولین بار است که این "ورِ" دخترش را می بیند. بعد از آن فقط ورد زبانش میشود: « دختر مستقلم...» و من نمیگویم که دلم تنگ شده. برای اینکه پای سفره دراز بکشم توی بغلش و پاهایم را به بازویش تکیه بدهم و لقمه بگذارد دهنم. و هی بگوید: بزرگ شدی دیگه....

 

 

 ۴

پسرک بعد از مدت ها زنگ زده.می گوید هوس کرده شعر بخواند. عباس صفاری.اذیتش می کنم. می گوید: « من عادت دارم به اینکه ضایعم کنی!»  می‌خواند و می‌رود. چند لحظه بعد صدای گوشی درمی‌آید. نوشته:« نمی‌دونم چجوری حسی رو که به تو دارم منتقل کنم.عمیق اه. دوستِ منی. مهمی. حس مسئولیت دارم حتا.وظیفه! عمیق اه! آشنایِ منی. " آشنا" . این مهم اه.» . نفس عمیق می‌کشم.

۵

دگزامتازون اثری نداشته انگار. همه ی تنم درد می کند. گلو و سرم هم. یاد حرف هایی می افتم که به مریض ها می زنم: فقط استراحت کنین و مایعات گرم. بیماریتون طول میکشه...  آب جوش را توی لیوان میریزم. « خودت انتخاب کردی... به مزیت هاش فکر کن... به رها بودنت... به اینکه هر جوری بخوای زندگی میکنی...»  ظرف عسل را می آورم. درش باز نمیشود. زور می زنم. آخ . ناخنم میشکند. مینشینم کف آشپزخانه. گریه می کنم .