به تو فکر می کنم   
  

یک آدمی ، یک آقایی ، یک مطلبی نوشته به یک آقای دیگر. یک مطلب « عاشقانه _ ارو تیک _ ادبی _ ... ».  این آقا البته استریت هم هست گویا. اما معتقد است نویسنده است و نویسنده باید بتواند هر حالتی را تصویر کند و این بار این شکلی خیال‌پردازی کرده.خب وسوسه انگیز بود. من هم این طرفی اش را نوشتم. خطاب به یک خانومی :

 

وقتی که قاشق ها را می شورم به تو فکر می کنم.  

وقتی که منتظر تاکسی هستم به تو فکر می کنم.  

وقتی که مقنعه ام را سرم می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که دوچرخه سواری می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که بند سوتین ام زیر مانتو باز می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که در تاکسی مانتو ام را از زیرم می کشم تا صاف شود به تو فکر می کنم.

وقتی که پشت پایم تاول می زند به تو فکر می کنم.

وقتی که لباس ها را توی تشت چنگ می زنم به تو فکر می کنم.

وقتی که دلم می گیرد به تو فکر می کنم.

وقتی که زن بغل دستی ام توی تاکسی به من می چسبد به تو فکر می کنم.

وقتی که با تلفن های قدیمی شماره می گیرم به تو فکر می کنم.

وقتی که خسته ام به تو فکر می کنم.

وقتی که تنم را می کشم که خستگی ام در برود به تو فکر می کنم.   

وقتی که گوشواره توی سوراخ گوشم نمی رود به تو فکر می کنم.

وقتی که ناخنم را می جوم به تو فکر می کنم.

وقتی که کتلت درست می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که مایه ی کتلت را توی دستم فشار می دهم به تو فکر می کنم.

وقتی که توی اتاقک دم کرده ی پرو هستم به تو فکر می کنم.

وقتی که توی تاکسی ته کیفم دنبال پول خرد می گردم به تو فکر می کنم.

وقتی که دستم را توی جیب مانتو ام می برم به تو فکر می کنم.

وقتی که زیر بغل مانتو ام حلقه ی عرق درست می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که کوله پشتی ام را دو طرفه می اندازم به تو فکر می کنم.

وقتی که سرم درد می کند به تو فکر می کنم.

وقتی که شیر قهوه می خورم به تو فکر می کنم.

وقتی که  قالب های شیرینی را چرب می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که با انگشت ریزه های شیرینی ته ظرف را می خورم به تو فکر می کنم.

وقتی که سرم را به پنجره ی تاکسی تکیه می دهم به تو فکر می کنم.

وقتی که نشانه را لای کتاب می گذارم به تو فکر می کنم.

وقتی که موهای پشت لب ام را بر می دارم به تو فکر می کنم.

وقتی که اشکم از فشار بند پشت لب ام در می آید به تو فکر می کنم.

وقتی که آرایش می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که راننده زیر چشمی از توی آینه دیدم می زند به تو فکر می کنم.

وقتی که ساندویچ درست می کنم به تو فکر م یکنم.

وقتی که سس از کناره های ساندویچ ام بیرون می زند به تو فکر می کنم.

وقتی که نفس ام تنگ می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که موس را تکان می دهم به تو فکر می کنم.

وقتی که موسیقی گوش می کنم به تو فکر می کنم.

وقتی که ساز می زنم به تو فکر می کنم.

وقتی که گوشی های سازم را می پیچانم به تو فکر می کنم.

وقتی که می رقصم به تو فکر می کنم.

وقتی که سینه هایم را می لرزانم به تو فکر می کنم.

وقتی که توی تاکسی بازویم به سینه ی دخترک می خورد به تو فکر می کنم.

وقتی که دخترک پیاده می شود به تو فکر می کنم.

وقتی که پیاده می شوم به تو فکر می کنم.

وقتی که «آخ» می گویم به تو فکر می کنم.

وقتی که هیچ چیز نمی گویم به تو فکر می کنم.

به تو فکر می کنم.

 

 

***

این هم لینک آن مطلب.

این هم تصویر مطلب!!

من هم استریت هستم. محض اطلاع!!

  
لینک
   ترزای درون در برابر سابینای درون   
  

عجب چیز گندی است این « با فرهنگ بودن» و « با شعور بودن » و فهم و کمالات داشتن. چه معنی دارد هی طرف مقابل را درک کنی و آرام و منطقی صحبت کنید و به نتیجه برسید. اصلن چرا من هی باید ور ِ منطقی ذهنم این قدر گنده باشد که حال یکی  را به هم بزند و آن یکی به من بگوید :« بی عاطفه!». حق هم دارد البته. مثل بزغاله سرت را می اندازی پایین و می روی و یک رابطه را تمام می کنی. نه اشکی ، نه ناله ای، نه جیغ و دادی، ...خیلی که خودت را زحمت بدهی یک چند روزی افسرده ای. آن هم یواشکی. که نکند از قوانین انسانی ات عدول کنی!

گاهی دلم عجیب برای غریزه ام ، برای وحشی ِ خودخواه ِ بی منطق ِ درونی ام تنگ می شود. دلم می خواهد جیغ و داد کنم ، گریه کنم ، داد بزنم:« نه!! من نمی خواهم.» گاهی بدجوری دلم می خواهد بشوم دختر پانزده ساله ی دیوانه ای که یک نامه ی سوزناک بنویسد و پرت کند توی حیاط پسر همسایه. که دنبالش راه بیفتد. بشوم دختری که در اتاقش را به هم می کوبد و چند روز غذا نمی خورد و کله اش را می برد زیر پتو و بی وقفه گریه می کند.که اعتراف می کند. اعتراف به اینکه « می خواهد » ، که «نیاز دارد».

گاهی دلم بدجوری می خواهد التماس کنم.

  

لینک
   یادگاران مانا   
  

گفت :« دوست داری پیش ام که آمدی برویم بیرون؟ بگردیم؟ کلی جای قشنگ هست که می خواهم نشانت بدهم.»

گفتم:« معلوم است. مگر می شود دوست نداشته باشم؟»

گفت:« بعضی ها دوست ندارند آخر. »

گفتم:« آدم ها می آیند و می روند. از هرکسی چیزی می ماند اما. با هر کدام چیزی را تجربه می کنی ، می چشی و می بینی که بعد از رفتن شان می ماند.  از یکی « شگفت انگیزیِ زبان عربی» می ماند ، از یکی « جادوی رقص سالسا». از یکی « لئونارد کوهن در جاده ی خلوت» ، از یکی « عتیقه فروشی خیابان ویلا » ، از یکی «سیب نقره ای کورش یغمایی» و از یکی هم آسانسور، که انگار برای بوسه های یواشکی و ملتهب و کوتاه و عمیق ساخته شده.

این ماندگار ها اول هایش کمی درد دارند البته. بعد از رفتن ها. اما کم کم خودشان می شوند گوشه و کنار ِ لذت بخش زندگی ات.

نه؟ »

 

  

لینک
   دیگر...   
  

یک نفر بیاید عاشق من بشود ، زیاد.

یک نفر یک شعر قشنگ بگوید ، خیلی قشنگ.

یک نفر یک داستان لذت بخش بنویسد ، حسابی لذت بخش.

یک نفر نی نی خوشگل و خوش زبانش را پیش من بگذارد ، چندین روز.

یک نفر یک جور بستنی شگفت انگیز برای من درست کند ، پر از طعم های جادویی.

شما را به خدا... یک نفر کاری بکند.

دیگر نمی توانم.

 

***

پی نوشت کاملن باربط: شما را به خدا!! چند نفر ِ دیگر فکر کرده اند من این ها را نوشته ام که یعنی « مرد لازم » و « ازدواج لازم » شده ام؟؟؟

  

لینک