در خدمت و خیانت زیور آلات   
  

 می گویم: گوشواره را دوست تر دارم. همه ی لذتش به وقتی است که نرمه ی گوش ام را می گیری بین لب هایت و یک جوری که من هیچ وقت نمی فهمم چه جوری، گوشواره بعد ترش از بین لب هایت می آید بیرون.

 می گویی: نه خیر. گردن بند. گوشواره را باید جدا کرد برای چشیدن پستی و بلندی ها. اما گردن بند هست. اصلن می شود تن ها تن پوش آدم باشد. تن ها تن پوش تو باشد.

 می گویم:‌خب دست بند هم که همین است. از این زنجیر نازک ها را می گویم ها.مثل همین... هی سر بخورد روی بازو  و هی صدا ندهد و هی زبانت زیرش گیر کند و شیطنت کند.

می گویی: دست بند است. دست و پای من را می بندد...تو را نمی دانم!

می گویم: خلخال چه؟ می دانم دوستش داری. جیرینگی اش که برای شیطنت پاها روی سرامیک های سفید سرد خوب است. اما بی صدایش نشان می دهد انگار به تو مسیر انگشت ها را. خوب جا می افتد توی فرورفتگی بین قوزک و آن برجستگی کشیده ی هوس انگیز پشت پا...که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتی!

می گویی: ممم... نچ. خوب است ها... ولی هیچ چیز گردن بند نمی شود. پشت گردن یک برجستگی آرام هست. گردن بند نشانش می دهد. نشانت می دهد. جایی را که باید ببوسی.

می گویم: ....

نه. هیچ نمی گویم.

 

  

لینک
   To Love,or not to love   
  

کوچولو بودیم...زیاد. آدم هایی که دوستشان داشتیم ، دور بودند . هنرپیشه بودند و فوتبالیست و از همین ها . خبر ازدواج یکی که می رسید ، غصه مان می گرفت. نمی شد دیگر دوستشان داشت.یک روز خنده ام گرفت .به دوست ام گفتم :‌« ما که قرار نیست با این ها ازدواج کنیم...  اصلن امکان ندارد یک روز حتا ببینیم شان. چه فرقی می کند چه جوری باشند؟» و خودم جواب دادم:« نه..انگار یک هاله ای ، حصاری ، چیزی دور این ها کشیده می شود . انگار "نباید" دیگر دوستشان داشت. دور یا نزدیک.».

آن وقت ها نمی دانستم این "نباید" از کجا آمده است. راستش هنوز هم نمی دانم. فقط می دانم که نمی شود برای دوست داشتن ، باید و نباید گذاشت . برای "آزار دادن " می شود . نباید آزار بدهی. نباید آزار ببینی. حالا دوست داشتن این وسط گاهی کم می شود. کم که نه، پنهان می شود. این را کاری نمی شود کرد انگار.

چند روز پیش بود که عکس « حجت سپهوند» را دیدم. عکاس است. هنرمند است. دوست داشتنی بود. یک جایی ته دلم مثل همیشه ترسید:‌نکند متاهل باشد؟ ... بعد از این همه وقت. حالا گیرم آدم هایی که دوستشان دارم آن قدر ها هم دور از دست رس نباشند. گیرم گاهی هم بشود دیدشان. چه فرقی می کند؟ مگر من قرار است بینی ام را فرو کنم توی زندگی خصوصی شان؟؟ نه. آدم ها را می شود دوست داشت. می شود مثل یک هنرمند دوست داشت، مثل یک نویسنده دوست داشت، مثل یک روزنامه نگار دوست داشت، مثل یک دوست دوست داشت، حتا می شود مثل یک «مرد» دوست داشت.

به آنهایی که بلدند زندگی شان را خط کشی کنند ، به آنهایی که می فهمند چطوری دوستشان داری، به آنهایی که بلدند دوست داشتن را ،به آنهایی که بلدند آزار ندهند و آزار نبینند ، باید بگویی.

باید بگویی:« دوستت دارم!»

 

***

پی نوشت ِ با توجه به کامنت ها‌: الان کسی فهمیده اصلن که من واسه چی اینو نوشتم؟؟ که درباره ی چی اه؟؟

  

لینک
       
  

یک کامنت:

هه.... کامنت هات کم شده! این آدمها تو را چجوری می خواهند؟ به عنوان چه؟ این وبلاگ را به عنوان یک تفرج گاه جنسی می خواسته اند که سر می زدند و حالا نمی زنند؟ اگر جای تو بودم با مخاطبانم صداقت داشتم و این را به عرضشان می رساندم .
من:
دقیقن همین را می خواستم که جنس نوشتن ام را کمی عوض کردم. می خواستم خواننده ها تصفیه شوند. کامنت ها کم شده ، اما بازدید ها نه. به هر حال تعداد مهم نیست. آنهایی را دوست دارم که می خوانند و می فهمند و حتا هیچ وقت چیزی نمی نویسند.
باقی دفاعیات به عهده ی خود خواننده ها!

 پی نوشت بعدن اضافه شده:‌ ممنون واقعن خیلی زیاد به خاطر کامنت ها و تعریف ها و دفاع ها. از خودتان دفاع کنید اما... از اینکه برای چه این جا می آمدید و می آیید... یا دیگر نمی آیید!

 پی نوشت لازم:‌با هم ممنون!

  

لینک
   حیف تویی که حیف نمی خواهم ات!   
  

در پیاده رو راه می روم. از خیابان رد می شوم. از روی جوی می پرم. فکر می کنم که حیف است. حیف تو است که راه بروی روی این خیابان ها. رد بشوی از این خیابان ها. بپری از روی این جوی ها.

جلوی ویترین مکث می کنم. کفش ها را امتحان می کنم. شیطنت می کنم. می خرم شان. باز یادم می آید که حیف است. نه این که تو کفش ها را امتحان کنی ها... این که کیف پول داشته باشی. که تویش پول باشد. که پول ها توی دستت باشد. دست هایت...

پیراهن صورتی را تن ام می کنم. جلوی آینه می ایستم و دکمه های یقه اش را می بندم. تا جایی که می دانی و می دانم. حیف نیست که تو پیراهن بپوشی. به آینه البته کمی حسودی می کنم. اما حیف است انگشت های تو که دکمه ها را ببندند.

خرمالو را آرام زیر آب دست می کشم. که له نشود. بشقاب و کارد دسته قرمز و قاشق چایخوری کوچک را بر می دارم. می دانم دوست داری. خرمالو خوردن ات خوب است. اما کارد نباید باشد. بشقاب هم. قاشق حالا شاید بتواند حیف نکند تو را.

روی تخت می نشینم. هدفون توی گوشم است. کلید چراغ آن طرف اتاق است. بلند می شوم و می روم و خاموش اش می کنم. باز لم می دهم و با انگشت ام یخ های کوکتل را هم می زنم.تو اما حیف است هدفون به گوش هایت برسد. حیف است چراغ را تو خاموش کنی. تو باید بایستی پشت کانتر آشپزخانه و کوکتل مخصوص ات را توی جام پایه بلند درست کنی و « از هوش برنده» گاهی نگاهم کنی فقط. 

***

در مورد جشن:‌راستش نمی دانم چه شده. هیچ کامنت و ایمیلی نیامده. فقط دو روز پیش یک دعوت نامه آمد که در جشن شرکت کنم...احتمالن به عنوان مهمان ویژه! خب نشد. مهم نیست. اما دوست داشتم به این بهانه ببینم خیلی ها را .

  

لینک
   آیا؟؟   
  

این که آدم به آن هایی که دوستشان دارد ، بگوید:

« دوستت دارم!»

یعنی پیر شدن؟ یعنی نزدیک شدن به مرگ؟ نزدیک تر شدن؟

  

لینک