گفت :« دوست داری پیش ام که آمدی برویم بیرون؟ بگردیم؟ کلی جای قشنگ هست که می خواهم نشانت بدهم.»

گفتم:« معلوم است. مگر می شود دوست نداشته باشم؟»

گفت:« بعضی ها دوست ندارند آخر. »

گفتم:« آدم ها می آیند و می روند. از هرکسی چیزی می ماند اما. با هر کدام چیزی را تجربه می کنی ، می چشی و می بینی که بعد از رفتن شان می ماند.  از یکی « شگفت انگیزیِ زبان عربی» می ماند ، از یکی « جادوی رقص سالسا». از یکی « لئونارد کوهن در جاده ی خلوت» ، از یکی « عتیقه فروشی خیابان ویلا » ، از یکی «سیب نقره ای کورش یغمایی» و از یکی هم آسانسور، که انگار برای بوسه های یواشکی و ملتهب و کوتاه و عمیق ساخته شده.

این ماندگار ها اول هایش کمی درد دارند البته. بعد از رفتن ها. اما کم کم خودشان می شوند گوشه و کنار ِ لذت بخش زندگی ات.

نه؟ »