در پیاده رو راه می روم. از خیابان رد می شوم. از روی جوی می پرم. فکر می کنم که حیف است. حیف تو است که راه بروی روی این خیابان ها. رد بشوی از این خیابان ها. بپری از روی این جوی ها.

جلوی ویترین مکث می کنم. کفش ها را امتحان می کنم. شیطنت می کنم. می خرم شان. باز یادم می آید که حیف است. نه این که تو کفش ها را امتحان کنی ها... این که کیف پول داشته باشی. که تویش پول باشد. که پول ها توی دستت باشد. دست هایت...

پیراهن صورتی را تن ام می کنم. جلوی آینه می ایستم و دکمه های یقه اش را می بندم. تا جایی که می دانی و می دانم. حیف نیست که تو پیراهن بپوشی. به آینه البته کمی حسودی می کنم. اما حیف است انگشت های تو که دکمه ها را ببندند.

خرمالو را آرام زیر آب دست می کشم. که له نشود. بشقاب و کارد دسته قرمز و قاشق چایخوری کوچک را بر می دارم. می دانم دوست داری. خرمالو خوردن ات خوب است. اما کارد نباید باشد. بشقاب هم. قاشق حالا شاید بتواند حیف نکند تو را.

روی تخت می نشینم. هدفون توی گوشم است. کلید چراغ آن طرف اتاق است. بلند می شوم و می روم و خاموش اش می کنم. باز لم می دهم و با انگشت ام یخ های کوکتل را هم می زنم.تو اما حیف است هدفون به گوش هایت برسد. حیف است چراغ را تو خاموش کنی. تو باید بایستی پشت کانتر آشپزخانه و کوکتل مخصوص ات را توی جام پایه بلند درست کنی و « از هوش برنده» گاهی نگاهم کنی فقط. 

***

در مورد جشن:‌راستش نمی دانم چه شده. هیچ کامنت و ایمیلی نیامده. فقط دو روز پیش یک دعوت نامه آمد که در جشن شرکت کنم...احتمالن به عنوان مهمان ویژه! خب نشد. مهم نیست. اما دوست داشتم به این بهانه ببینم خیلی ها را .