می گویم: گوشواره را دوست تر دارم. همه ی لذتش به وقتی است که نرمه ی گوش ام را می گیری بین لب هایت و یک جوری که من هیچ وقت نمی فهمم چه جوری، گوشواره بعد ترش از بین لب هایت می آید بیرون.
می گویی: نه خیر. گردن بند. گوشواره را باید جدا کرد برای چشیدن پستی و بلندی ها. اما گردن بند هست. اصلن می شود تن ها تن پوش آدم باشد. تن ها تن پوش تو باشد.
می گویم:خب دست بند هم که همین است. از این زنجیر نازک ها را می گویم ها.مثل همین... هی سر بخورد روی بازو و هی صدا ندهد و هی زبانت زیرش گیر کند و شیطنت کند.
می گویی: دست بند است. دست و پای من را می بندد...تو را نمی دانم!
می گویم: خلخال چه؟ می دانم دوستش داری. جیرینگی اش که برای شیطنت پاها روی سرامیک های سفید سرد خوب است. اما بی صدایش نشان می دهد انگار به تو مسیر انگشت ها را. خوب جا می افتد توی فرورفتگی بین قوزک و آن برجستگی کشیده ی هوس انگیز پشت پا...که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتی!
می گویی: ممم... نچ. خوب است ها... ولی هیچ چیز گردن بند نمی شود. پشت گردن یک برجستگی آرام هست. گردن بند نشانش می دهد. نشانت می دهد. جایی را که باید ببوسی.
می گویم: ....
نه. هیچ نمی گویم.
| لینک |

