اسمش را نمیدانم.از همین پلاستیک های طرح داری است که میچسبانند به پنجره ها. سعی میکنم یک جوری بچسبانم اش که حباب هوا زیرش گیر نکند. نمیدانستم پنجره آشپزخانه دید دارد. تا وقتی که مامای درمانگاه گوشه ای زد که نکند وقتی با روبدوشامبر آشپزی میکنم سرما بخورم! دستم به ظرف های ادویه میخورد.ظرف دارچین میافتد و میشکند. پلاستیک را نصفه ول میکنم و همان جا روی زمین مینشینم.دلم میخواهد همه پرده ها را کنار بزنم. دلم میخواهد همهی شیشه ها شفاف باشند.بلند و شفاف. دلم میخواهد خانه ام بالکن داشته باشد. با لباس خواب بیایم به گلدان ها آب بدهم و برای پیرمرد آپارتمان روبرویی که پای شطرنج یک نفره اش نشسته دست تکان بدهم.
برداشت بد نکنید.
بلند میشوم، پاهایم را دو طرف خرده های شیشه و دارچین میگذارم و پلاستیک را کامل میچسبانم.
تنهایی ایستاده ام توی صف "برف روی کاج ها". آقای ریشوی لاغری پشت سرم ایستاده و جدول جشنواره دستش است. دوست دارم بدانم فیلم مانی حقیقی را کجا نشان میدهند. جدولاش را میگیرم و شروع به صحبت میکنیم. از فیلم های قبلی مانی حقیقی و از فیلمهای خوب جشنواره و امیررضا کوهستانی و فیلمنامه های فرهادی و .... صف جلو میرود. دلم میخواهد بگویم کنارم بنشیندٰ تا مجبور نباشم مزخرفات پسرک مزلف کناری یا عشوه های دخترک برای دوست پسرش را تحمل کنم.تا اگر چیزی فهمیدم، از چیزی لذت بردم، آرام توی گوش بغلی ام زمزمه کنم و لبخند بزنیم.
برداشت بد نکنید.
جدولاش را پس میدهم، بلیتم را میگیرم و توی سیاهی سینما فرو میروم.
از تالار که بیرون میآیم، دکمههای پالتو ام را میبندم. یک گوشه پناه میگیرم و به آژانس نزدیک خانه زنگ میزنم و خواهش میکنم برایم یک ماشین بفرستند. میگوید یک دویست و شش دلفینی میفرستد. و من 12 شب توی سرما هی فکر میکنم دلفین ها چه رنگی اند. سرما باعث میشود آدم ها زودتر بیخیال احوال پرسی ها و گپ ها بشوند و بروند.نوازنده ها هم میآیند و جمع دوستانشان تشویقشان میکنند. عکس میگیرند و میروند.حالا فقط 3 نفر مانده اند که با تعجب به من نگاه میکنند.یک شماره ناشناس روی گوشی ام میافتد:
ـ من سر حافظ ام... شما دم در تالارین؟
ـ بله...
میآید و نفس راحتی میکشم. توی ماشین که مینشینم، هرم گرما و بوی پیپ و ادکلن و صدای اریک کلاپتون کرخت ام می کند.دلم میخواهد به آقای راننده بگویم نرود طرف خانه. یک کمی برود بچرخد توی اتوبانها.شب تهران را دوست دارم.
برداشت بد نکنید.
سکوت میکنم. کرایه را میدهم و پیاده میشوم.
خسته ام. صندلی جلو پر شده و اگر برای ماشین بعدی صبر کنم، نمیتوانم سر وقت کشیک را تحویل بگیرم. حوصله غرغر مریض ها و پرسنل را ندارم.از مسافرهای دیگر میپرسم، یک خانم و یک آقا.سر و وضع آقا مرتب است.وسط مینشینم.بوی ادکلن ملایمی میدهد.ماشین که راه میافتد با گوشی اش شماره ای میگیرد و آنقدر نرم و مهربان با کسی که حدس میزنم همسرش باشد صحبت میکند که حسودی ام میشود.گرمای بخاری ماشین خواب چشمانم را بیشتر میکند.گیره موهایم را باز میکنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم.نع.نمیشود. وضعیتاش به قول ما دکتر ها stable نیست.دلم میخواهد سرم را روی شانه مرد بگذارم و راحت بخوابم.
برداشت بد نکنید.
تا مقصد صاف مینشینم و به جاده نگاه میکنم.
پی نوشت: این مطلب را با لپ تاپ "یک باکره" عزیز تایپ کردم.ممنون دخترک...ممنون که هستی!

