برادرم، برادر کوچکم، برادری که به اشتباه فکر میکردم هنوز هم کوچک است، عاشق شده است.
عاشق بهترین دوست من.
من که میفهمم، بزرگوارانه به روی خودم نمی آورم.
بعد تر که میگویند، بزرگوارانه لخند میزنم.
بعد تر ها بزرگوارانه تلاش میکنم که بهتر باشند، بیشتر عاشقی کنند ، و لذت هایشان عمیق تر شود.


اما من « بزرگ » نیستم.


زن وار حسادت میکنم.
زن وار دلم آغوش پر آرامشی را می خواهد که زیر باران گرمم کند.

زن وار دلم میخواهد کسی «باشد» .
«خوب» باشد.
«مهربان »‌ باشد.
« بس» باشد.
همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد...فقط من.

و « باشد» .