اولش فقط یک لحظه است و چیزی که بعضی ها اسمش را گذاشته اند : « فرو ریختن دل» . بزرگ شده ای و نادیده اش میگیری. با حساب و کتاب هایت جور در نمی آید آخر.

کم کم می بینی بیشتر از یک لحظه است. می بینی حتی وقتی با فروشنده ی روسری چانه می زنی هم حضور دارد. حتی وقتی گیلاس ها را تک به تک جدا می کنی و در کیسه می ریزی... حتی تر وقتی با پدرت سر قیمت فروش خانه سر و کله می زنی...

انگار یک چیزی در پس زمینه ی ذهنت نشت کرده است. انگار برنامه های عادی و روزانه ات همین طور بیخودی به هم ریخته است. کلافه می شوی. به خودت می گویی: « گیرم که آن آدم فوق العاده... اصلا چه دلیلی دارد من فکر و ذکرم شده باشد او؟؟  ...اصلا ما چه ربطی به هم داریم؟؟... وقتی او تا به حال حتما یادش رفته آدمی به اسم من وجود هم دارد....»

می دانی با مزگی اش کجاست؟

همیشه،

همیشه ی همیشه،

او هم حال تو را دارد!!