﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>havva12's title</title>
    <description>havva12's description</description>
    <link>http://havva12.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>حوا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 08:40:27 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>coffee, wind and cigarettes</title>
      <description>&lt;p&gt;36 ثانیه طول کشید. چراغ سبز نشد،از آنجا فهمیدم که آنطرف چهارراه 48 بود و به 12 رسید. فندک را گذاشتم روی کولر و 50 را دیدم که شد 49 و 48 و دیدم اش. پژوی نقره ای. حتا عینکش را دیدم. نمیدانم چطور از آن فاصله من را که لبه پشت بام ایستاده بودم دید. می دید. هیکلی که پیراهن صورتی تنش است و موهایش را نسیم بهاری پخش کرده...حتا توی صورتش. آتش سیگارِ تویِ دستم که مطمئنم دیده می شد. نگاه می کرد. نگاهش میکردم و به سیگار پک می زدم. 12 را روی تابلوی آن طرف چهارراه دیدم و رفتم. نمیدانم چرا. شرم؟ترس؟ اینکه نمیخواستم بدون اجاره من، از من لذت ببرد؟ نمیدانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه چیز همین 36 ثانیه هاست. بدون قبل. بدون بعد. با طعم سیگار.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/254</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/9466151/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-9466151</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 08:40:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اُشتُک بَلاگُک*</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;1.بسته کاری کردن: مونتاژ کردن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غلط فهمی :سوء تفاهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رخصتی: تعطیلات&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جان شویی: حمام کردن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفا کردن: پاک کردن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;... فرهنگ &amp;laquo;دری- فارسی&amp;raquo; را می خوانم و لذت می&amp;zwnj;برم. یاد مریض های افغانی می&amp;zwnj;افتم. دیگر یاد گرفته&amp;zwnj;ام شبیه&amp;zwnj;شان حرف بزنم. و چقدر شیرین حرف می&amp;zwnj;زنند...انگار یک نفر از توی کتاب ها بیرون آمده و صحبت می&amp;zwnj;کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2.سرای مشیر شلوغ است. لوزی&amp;zwnj;های سبز گردنبند چشمم را گرفته. اما کوتاه است. نمی&amp;zwnj;توانم بیندازمش روی مانتوی سبز چمنی&amp;zwnj;ام. پیرمرد می گوید بروم توی مغازه و بگردم. مرد میانسالی توی مغازه است. می&amp;zwnj;پرسد دنبال چه می گردم. لهجه اش غریب است و برای من آشناست. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;شما کجایی هستید؟&amp;raquo; می&amp;zwnj;پرسد:&amp;laquo;شما چطور؟&amp;raquo; می&amp;zwnj;گویم خراسانی ام. لبخند می زند و می&amp;zwnj;گوید:&amp;laquo; نزدیک ایم&amp;raquo;. و&amp;nbsp; گردنبند را می&amp;zwnj;گیرد تا بلند ترش کند. دنبال گوشواره&amp;zwnj;اش هستم که آرام می&amp;zwnj;گوید آن را هم برایم درست می&amp;zwnj;کند. دست آخر هم کلی تخفیف می&amp;zwnj;دهد و من تازه توی سرای پارچه فروش ها یادم می&amp;zwnj;آید که لهجه اش چرا آَشنا بود و &amp;laquo; نزدیک&amp;raquo; خراسان کجاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3.خانم میم همکار پایان نامه&amp;zwnj;ام است. رفیق مهربانی است... هر چند خیلی تر و فرز نیست و نمی&amp;zwnj;تواند مثل من استاد ها را بپیچاند، اما هر جا بتواند کمک می&amp;zwnj;کند.پایان نامه را که دفاع می&amp;zwnj;کنیم و بیست می&amp;zwnj;گیریم، می&amp;zwnj;رویم بیرون و جشن و بستنی. بعد تر می&amp;zwnj;فهمم که همان سال امتحان تخصص شرکت کرده است. تعجب می&amp;zwnj;کنم...شاگرد اول که نبود...می&amp;zwnj;فهمم "با استناد به قانون تحصیل اتباع خارجی". و تازه می&amp;zwnj;فهمم افغانی بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4.دختر محجوب و مودبی است... این بار با مادربزرگش آمده. یادم هست که آنمی داشت و برایش دارو نوشته بودم.می&amp;zwnj;گوید:&amp;laquo; گفتم شما دکتر خیلی خوبی هستین... مادر بزرگم هم خواست بیاد پیش تون&amp;raquo;. طفلک خبر ندارد من از دکتر خوب بودن فقط گاهی خوش اخلاقی اش را دارم. معاینه اش می&amp;zwnj;کنم و با حوصله به حرف هایش گوش می&amp;zwnj;دهم. دعایم می&amp;zwnj;کند و یکهو سرم را می گیرد و پیشانی ام را می&amp;zwnj;بوسد. سخت است گریه نکنم... دفترچه اش را می&amp;zwnj;خواهم... و از دفترچه نداشتن اش می&amp;zwnj;فهمم افغانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5.شب قبل هم کشیک بودم. دیدم چند نفر آمدند دنبال یک پسر 7 ساله افغانی. امروز پسرک با ایل و تبارش آمده. می&amp;zwnj;آیند توی اتاق. خوشحال می&amp;zwnj;شوم که پیدا شده است. اما قیافه اش یک جوری است. دور چشم هایش آن قدر قرمز و ورم کرده است که به زور بازشان می کند. مادربزرگش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;نیگاه کن خانم جان... این پسر را دیشب برده اند کار بد با او کرده اند...تو بر ما نامه بده تا ببریم بر دادگاه...&amp;raquo; خشکم می&amp;zwnj;زند. نمی&amp;zwnj;دانم چه باید بکنم. زنگ می&amp;zwnj;زنم کلانتری...داد و بیداد می کنم که آخر از دست من که از پزشکی قانونی هیچ چیز نمی&amp;zwnj;دانم چه کاری بر می&amp;zwnj;آید. می&amp;zwnj;گویند:&amp;laquo; فعلن درمانش کنین!&amp;raquo; و نمیدانند درمانش فقط دست خداست! آخرش به رئیس پزشکی قانونی زنگ می&amp;zwnj;زنم و راهنمایی ام می&amp;zwnj;کند. پسرک ساکت است. نمی&amp;zwnj;گذارد معاینه اش کنم. حق دارد. آرام&amp;zwnj;اش می کنم. بیرون که می&amp;zwnj;روند، می&amp;zwnj;روم طرف داروخانه:&amp;laquo; دیکلوفناک تزریقی داریم؟ سرم داره می&amp;zwnj;ترکه...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* در گویش دری به معنای کودک بازیگوش است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: گویا قرار است افغان ها را از یکی از استان های شمالی بیرون کنند. خبر جدیدی نیست. از قبل تر هم حضور آن ها در بعضی از استان ها ممنوع بوده است.درد آور نگاهی بالا به پایینی است که به آنها داریم.لعنت به نژادپرستی. از هر نوعش.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/253</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/9402094/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-9402094</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 23:13:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حدیث مکرر زنانگی...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;از زن بودن خودم متنفرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;سومین بار است دخترک را &amp;nbsp;می&amp;zwnj;بینم. قبل از اینکه روی صندلی بنشیند، اسمش را توی دفتر می نویسم و جلوی آن می&amp;zwnj;نویسم: حمله هیستری. می گذارم حرف بزند. از قلبش بگوید که درد می کند. از اینکه نفس اش بالا نمی آید. از اینکه دارد می میرد. فشارش را می گیرم. آرام بخش را نسخه می کنم و&amp;nbsp; دفترچه را به شوهرش می دهم. او هم بی تفاوت است. انگار عادت کرده. بار اولی که آمد، پرستارمان گفت حامله نمی شود...شوهرش قصد کرده دوباره ازدواج کند... اون هم سلاحی ندارد به جز...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;زن بودن خودم را دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;ساعت 1 نصفه شب است که نیروی انتظامی دو زن افغانی را می آورد. باید برایشان نامه پزشکی قانونی بنویسم... ضرب و شتم. فارسی را سخت حرف می زنند. معاینه شان می کنم و مینویسم. هر دو حسابی کبود و زخمی اند... می پرسم چه کسی کتک تان زده؟ می گویند: شوهرمان! میفهمم هووی هم هستند... می فرستم شان اتاق پانسمان. صدای گریه می آید. می آیم بالای سرشان و می بینم زنی که کمتر زخمی است گریه میکند. می پرسم: چی شده؟ جاییت درد میکنه؟ سرش را بالا می آورد و به زن دیگر اشاره می کند. آن یکی روی تخت است و دارند سرش را بخیه میکنند. لب اش را گاز می گیرد و این یکی اشک می ریزد... به خاطر هوویش که درد می کشد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;از زن بودن خودم متنفرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;دنباله ابرو های زن به وسط پیشانی اش رسیده. کفش هایش گمانم 10 سانتی پاشنه دارند و موهایش از زردی به سفیدی می زنند. آزمایش بارداری را نشانم می دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منفیه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چرا؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; !!!؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خب چرا حامله نشدم؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چد وقته ازدواج کردین؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دو ماه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خب طبیعیه باردار نشین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یعنی من نازام؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه خانوم. تا یک سال طبیعیه. روش جلوگیری که نداشتین؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه. خب مگه وقتی نزدیکی داریم نباید حامله بشم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;خدایا. من شروع می کنم به توضیح پروسه تخمک گذاری و لقاح و احتمال و ... تا بالاخره کمی آرام می شود. من و من می کند:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; میشه این ها رو برای شوهرم هم بگین؟؟ آخه مادر شوهرم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;و من همه را برای مردی که تا بناگوش قرمز شده است توضیح می دهم.&amp;nbsp; زن می پرسد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خب من کی حامله میشم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; !!! خانوم مگه نعوذ بالله من خدام؟؟؟&amp;nbsp; برین این کارایی که گفتم بکنین اگه خدا بخواد حامله میشین. به سلامت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;موقع رفتن شان صدای زن را می شنوم: به مامانت بگی ها...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;زن بودن خودم را دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;از پارسال یاسمن حسابی قد کشیده. هنوز چهار سالش تمام نشده ولی به اندازه بچه 6 ساله می فهمد. شیفت عصر با مادرش که پرستارمان است می آید درمانگاه. از دور می بیندم و می دود: خاااله.... و می پرد بغلم...: تو امروز شیفتی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بع...له.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برام لاک نارنجی آوردی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بع...له. بیا تو اتاق پزشک تا برات بزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;لاک زدن تمام شده و حالا داریم دکتر بازی می کنیم. یاسمن دکتر شده و دارد فشارم را می گیرد. معصومه می آید تو. دختر خدمتکار اینجاست. نفس نفس می زند: خاله پیکم رو آوردم&amp;nbsp; گفتین با هم حلش کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;هر مریضی که می آید معصومه یک کمی دورتر می ایستد... یاسمن ولی توی بغلم می ماند...مریض ها حتمن فکر میکنند دخترم است...مهم نیست. مهم لذتی است که می برم... وقتی محکم می بوسدم و توی بغل کوچکش فشارم میدهد....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;از زن بودن خودم متنفرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;وارد کوپه که میشوم مرد مسن ای را می بینم که نشسته و تسبیح می اندازد. سلام میکنم. با اکراه جوابم را میدهد. کفش هایم را در می آورم و میروم روی صندلی تا چمدانم را بگذارم بالا. وسط راه گیر میکند. مرد به روی خودش نمی آورد. آخر خواهش میکنم که اگر می شود کمکم کند. چمدان را هل میدهد. هنوز مسافر های دیگر نیامده اند. من هدفون توی گوشم است و به پنجره تکیه داده ام. مرد انگار معذب است. می رود بیرون. زن و شوهر جوانی می آید. موقع خواب زن می گوید اگر اشکالی ندارد با همسرش روی تخت های بالا بخوابند. من که خوابم نمی برد ترجیح می دهم پایین باشم و می گویم اشکالی ندارد. وسط های شب، تازه خوابم برده که با صدای متناوب عجیبی بیدار می شوم. چشم هایم را باز می کنم و ... پشت اش به من است، اما از حرکاتش پیداست چه میکند... نفس ام بند می آید. سرم را می برم زیر ملافه و نمی توانم حتا آب دهانم را قورت بدهم. آخرش بلند می شوم، میروم توی رستوران قطار. هیچ کس نیست. سرم را روی میز می گذارم و یک دل سیر گریه می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;و این داستان ها هر روز تکرار می شوند....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/251</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/9257151/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-9257151</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 23:02:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لطفن برداشت نکنید!!</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;اسمش را نمی&amp;zwnj;دانم.از همین پلاستیک های طرح داری است که می&amp;zwnj;چسبانند به پنجره ها. سعی می&amp;zwnj;کنم یک جوری بچسبانم اش که حباب هوا زیرش گیر نکند. نمی&amp;zwnj;دانستم پنجره آشپزخانه دید دارد. تا وقتی که مامای درمانگاه گوشه ای زد که نکند وقتی با روبدوشامبر آشپزی می&amp;zwnj;کنم سرما بخورم! دستم به ظرف های ادویه می&amp;zwnj;خورد.ظرف دارچین می&amp;zwnj;افتد و می&amp;zwnj;شکند. پلاستیک را نصفه ول می&amp;zwnj;کنم و همان جا روی زمین می&amp;zwnj;نشینم.دلم می&amp;zwnj;خواهد همه پرده ها را کنار بزنم. دلم می&amp;zwnj;خواهد همه&amp;zwnj;ی شیشه ها شفاف باشند.بلند و شفاف. دلم می&amp;zwnj;خواهد خانه ام بالکن داشته باشد. با لباس خواب بیایم به گلدان ها آب بدهم و برای پیرمرد آپارتمان روبرویی که پای شطرنج یک نفره اش نشسته دست تکان بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برداشت بد نکنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بلند می&amp;zwnj;شوم، پاهایم را دو طرف خرده های شیشه و دارچین می&amp;zwnj;گذارم و پلاستیک را کامل می&amp;zwnj;چسبانم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تنهایی ایستاده ام توی صف "برف روی کاج ها". آقای ریشوی لاغری پشت سرم ایستاده و جدول جشنواره دستش است. دوست دارم بدانم فیلم مانی حقیقی را کجا نشان می&amp;zwnj;دهند. جدول&amp;zwnj;اش را می&amp;zwnj;گیرم و شروع به صحبت می&amp;zwnj;کنیم. از فیلم های قبلی مانی حقیقی و از فیلم&amp;zwnj;های خوب جشنواره و امیررضا کوهستانی و فیلم&amp;zwnj;نامه های فرهادی و .... صف جلو می&amp;zwnj;رود. دلم می&amp;zwnj;خواهد بگویم کنارم بنشیندٰ تا مجبور نباشم مزخرفات پسرک مزلف کناری یا عشوه های دخترک برای دوست پسرش را تحمل کنم.تا اگر چیزی فهمیدم، از چیزی لذت بردم، آرام توی گوش بغلی ام زمزمه کنم و لبخند بزنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برداشت بد نکنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جدول&amp;zwnj;اش را پس می&amp;zwnj;دهم، بلیتم را می&amp;zwnj;گیرم و توی سیاهی سینما فرو می&amp;zwnj;روم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از تالار که بیرون می&amp;zwnj;آیم، دکمه&amp;zwnj;های پالتو ام را می&amp;zwnj;بندم. یک گوشه پناه می&amp;zwnj;گیرم و به آژانس نزدیک خانه زنگ می&amp;zwnj;زنم و خواهش میکنم برایم یک ماشین بفرستند. می&amp;zwnj;گوید یک دویست و شش دلفینی می&amp;zwnj;فرستد. و من 12 شب توی سرما هی فکر می&amp;zwnj;کنم دلفین ها چه رنگی اند. سرما باعث می&amp;zwnj;شود آدم ها زودتر بی&amp;zwnj;خیال احوال پرسی ها و گپ ها بشوند و بروند.نوازنده ها هم می&amp;zwnj;آیند و جمع دوستانشان تشویق&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;کنند. عکس می&amp;zwnj;گیرند و می&amp;zwnj;روند.حالا فقط 3 نفر مانده اند که با تعجب به من نگاه می&amp;zwnj;کنند.یک شماره ناشناس روی گوشی ام می&amp;zwnj;افتد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ـ من سر حافظ ام... شما دم در تالارین؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ـ بله...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می&amp;zwnj;آید و نفس راحتی می&amp;zwnj;کشم. توی ماشین که می&amp;zwnj;نشینم، هرم گرما و بوی پیپ و ادکلن و صدای اریک کلاپتون کرخت ام می کند.دلم می&amp;zwnj;خواهد به آقای راننده بگویم نرود طرف خانه. یک کمی برود بچرخد توی اتوبان&amp;zwnj;ها.شب تهران را دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برداشت بد نکنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سکوت می&amp;zwnj;کنم. کرایه را می&amp;zwnj;دهم و پیاده می&amp;zwnj;شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خسته ام. صندلی جلو پر شده و اگر برای ماشین بعدی صبر کنم، نمی&amp;zwnj;توانم سر وقت کشیک را تحویل بگیرم. حوصله غرغر مریض ها و پرسنل را ندارم.از مسافر&amp;zwnj;های دیگر می&amp;zwnj;پرسم، یک خانم و یک آقا.سر و وضع آقا مرتب است.وسط می&amp;zwnj;نشینم.بوی ادکلن ملایمی می&amp;zwnj;دهد.ماشین که راه می&amp;zwnj;افتد با گوشی اش شماره ای می&amp;zwnj;گیرد و آنقدر نرم و مهربان با کسی که حدس می&amp;zwnj;زنم همسرش باشد صحبت می&amp;zwnj;کند که حسودی ام می&amp;zwnj;شود.گرمای بخاری ماشین خواب چشمانم را بیشتر می&amp;zwnj;کند.گیره موهایم را باز می&amp;zwnj;کنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می&amp;zwnj;دهم.نع.نمی&amp;zwnj;شود. وضعیت&amp;zwnj;اش به قول ما دکتر ها stable نیست.دلم می&amp;zwnj;خواهد سرم را روی شانه مرد بگذارم و راحت بخوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برداشت بد نکنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تا مقصد صاف می&amp;zwnj;نشینم و به جاده نگاه می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پی نوشت: این مطلب را با لپ تاپ "یک باکره" عزیز تایپ کردم.ممنون دخترک...ممنون که هستی!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/250</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8951840/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8951840</guid>
      <pubDate>Sun, 19 Feb 2012 10:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بنشینم و صبر پیشه گیرم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;"&gt;چیزی یادم نمی&amp;zwnj;آید. کسی به من یاد نداد چطور "زن" باشم. کسی یاد نداد از زن بودنم لذت ببرم. مادرم از کل زنانگی به من یاد داده بود که :&amp;laquo; هیچ وقت نباید جلوی شوهرت آرایش کنی!&amp;raquo; و من البته هیچ وقت نفهمیدم چرا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;یک چیز دیگر هم یادم هست. 9 ساله بودم و ریمل مادرم را یواشکی برداشته بودم و به مژه هایم زده بودم. بعد تر که مامان از من پرسید، قلبم می تپید. دست هایم می لرزید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;می دانستم گناه کرده ام. گفتم: نع!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;ما نسل &amp;laquo;رنگ ممنوع&amp;raquo; بودیم. نسل مانتوهای خاکستری، مقنعه های سیاه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;نسل کارتون های سیاه و سفید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;نسل پشمک های سفید، بشکه های نفت سیاه، نگاتیو های قهوه ای.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;عکس هایمان هم آن قدر بی رنگ و رو بودند که پلیور لیمویی من ،کِرِمی دیده می شد و ماهی قرمز سفره هفت سین، قهوه ای.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;و اینطوری بود که همه ی چیزی که من از زیبایی و زن ها می دانستم، خلاصه می شد به ژورنال هزار صفحه ای که بابا از سفرش آورده بود و من ساعت ها ورق اش می زدم.و البته همه ی فانتزی ام این بود که برای خانه آینده ام کاغذ دیواری انتخاب کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;هر چند، &amp;laquo;دزیره&amp;raquo; هم بود... که دستمال ها را توی یقه اش جاسازی می کرد...و &amp;laquo;زری&amp;raquo; سووشون، که شوهرش روی جای بخیه هایش دست می کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;یک روز مادرم آمده بود دنبالم. دبستانی بودم. پچ پچ بچه ها را دیدم...و نگاه سرزنش بار ناظم مان را. آرایش کرده بود. فهمیدم آرایش بد است. زیبایی بد است. به مامان چیزی نگفتم...فقط گفتم دیگر دنبالم نیاید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;مامان کتاب می خواند. شعر می گفت.گریه می کرد. مهربان بود. مهربان است. و من انگار فهمیدم &amp;laquo;زن بودن&amp;raquo; بد است. فراموش اش کردم. کار سختی هم نبود. هیچ جا نشانه ای از تحسین &amp;laquo;زن&amp;raquo; نبود. دختری شدم که فقط می خواند. بی وقفه. و شب ها رویا می بافت. رویای قهرمان شدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;18 ساله شدم. آمدم خوابگاه. حرف های عجیبی می شنیدم. از چیزهایی در من تعریف می کردند که خودم ندیده بودم شان. کم کم شروع کردم به کشف شان. کشف گوشه های پنهان زنانگی. چه دنیایی! چه لذتی! کم کم یاد گرفتم پیراهن یقه باز و تنگ بپوشم و جلوی آینه قدی خوابگاه چرخ بزنم. بلد شدم ظرافت را، رنگ را، موسیقی را، رقص را،لطف را، ترکیب کنم با زنانگی. یاد گرفتم قهرمان می تواند آراسته هم باشد. زن هم باشد. ( شاید شبیه همان ژاندارکی که تو دوستش نداری!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;حالا پر شده بودم از زنانگی هایی که هیچ وقت خرج شان نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;بقیه داستان را می دانی. آدم های اشتباهی را پیدا کردم. زنانگی ام را اشتباهی خرج کردم. نمی دانستم.این را هم هیچ کس یادم نداده بود. آن قدر به در و دیوار کوبیده شدم که باز زنانگی ام را برداشتم و پنهانش کردم. &amp;laquo;مرد&amp;raquo; اش نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;تا تو آمدی. همه ی اینها را گفتم، تا ببخشی ام.اگر گاهی دست و پا چلفتی می شوم. اگر گاهی یادم می رود زن باشم. اگر یادم می رود چایی دم کنم. ( و تو که می دانی عادت ندارم برای کسی چایی بیاورم و با بدجنسی به رویم می آوری و با نامردی تسلیمم می کنی!!) &amp;nbsp;یک کمی هم البته به این خاطر است که مستِ بودن ات می شوم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;یک کمی طول می کشد باور کنم . یک کمی طول می کشد ذره ذره زنانگی را رو کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;صبوری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/249</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8908669/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8908669</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Feb 2012 08:38:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خودکشی وبلاگی!!</title>
      <description>&lt;p&gt;ابراهیم گلستان را دوست دارم. تحسین اش میکنم. دوست دارم شبیه اش باشم. بی رحم است. رک است. محبت را، و تحسین را، گدایی نمیکند. خودش را میشناسد،ارزش خودش را می داند. بله. من از بالا به آدم ها نگاه میکنم.به خیلی ها هم از پایین نگاه می کنم. به بعضی ها هم از روبرو. و این به نظرم هیچ اشکالی ندارد. خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنید رک و بی رحم هستم. نیازی به لطف، تایید و تحسین آدم هایی که به نظرم از من پایین ترند ندارم، و به همین دلیل با چیزی که متاسفانه ادب اجتماعی نامیده میشود،خودم و آنها را گول نمی زنم. بسیار بسیار لذت می برم که انسان باهوش، با اطلاعات و ظریفی من را نقد کند، اما نظراتی که سرسری داده میشوند، برایم مهم نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در وبلاگ، همان طور که هر خواننده ای مختار است هر نظری میخواهد بگذارد،من هم مختارم هر جور میخواهم جوابش را بدهم.یا اصلن آنقدر آن کامنت یا نویسنده اش به نظرم بی اهمیت باشد که جوابش را ندهم. او هم میتواند بخواند یا نه. به هر حال مطمئنم من همیشه خواننده های خاص خودم را خواهم داشت. علاوه بر آن نفس نوشتن آن قدر برایم لذت بخش هست که کمیت خواننده ها تاثیر چندانی روی علاقه ام به آن نداشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ضمن این مدلی بودن ام ربطی به پزشک بودن ام ندارد. به نظرم صرف پزشک بودن فضیلت خاصی نیست. و حاضر نیستم حتا لحظه ای با بعضی از همکار هایم همکلام شوم. و در کارم هم متاسفانه یا خوشبختانه این مدلی نیستم. اما اینجا چرا!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ظریفی میگفت هیچ وقت سعی نکنید نویسنده ای که نوشته هایش را دوست دارید را از نزدیک ببینید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمانم راست میگفت!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/248</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8882197/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8882197</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 15:15:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فاش می گویم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;.روی کابینت نشسته ام. در قابلمه را می&amp;zwnj;گذارد. با لبخند کج می&amp;zwnj;گویم:&amp;laquo;می دانی درش را که نگذاری زود تر جوش می آید؟&amp;raquo; قبول نمی&amp;zwnj;کند. بحث می&amp;zwnj;کند. برایش قوانین فیزیکی را یکی یکی توضیح می&amp;zwnj;دهم. از فشار هوا می&amp;zwnj;گویم.از مکانیزم زودپز . تسلیم می&amp;zwnj;شود.طبق معمول، برنده&amp;zwnj;ام.یواشکی لبخند می&amp;zwnj;زنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;. از مریض های suicide منتفرم. به پرستارها می&amp;zwnj;گویم برای همه شان لوله معده بگذارند...تا مثلن معده شان را شستشو بدهیم، ولی خب یک جورهایی ادب هم می&amp;zwnj;شوند که دیگر از این کارها نکنند و دور بری هایشان را دستی دستی عذاب ندهند.گاهی دلم میخواهد یک راه درست و حسابی یادشان بدهم تا کار یکسره بشود. دخترک آنقدر عق زده که ریمل هایش دو تا خط سیاه روی صورتش کشیده&amp;zwnj;اند. با بیحالی از دوستش می&amp;zwnj;پرسد:&amp;laquo; اومد؟؟&amp;raquo; ومن دلم میخواهد شانه هایش را بگیرم، تکانش بدهم و بگویم:&amp;laquo; از چیزی که فکر می&amp;zwnj;کنی خیلی قوی تری...از پس هر کاری برمی&amp;zwnj;آیی...نکن!&amp;raquo; نمی&amp;zwnj;گویم. مردمک هایش را چک می&amp;zwnj;کنم، پتو را رویش می&amp;zwnj;کشم و می&amp;zwnj;روم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;3&lt;/strong&gt;.صدای اذان می&amp;zwnj;آید. روز بعدکشیکم. بعد از این همه حرف زدن به این نتیجه می&amp;zwnj;رسیم که تمامش کنیم.قطع می&amp;zwnj;کنم و خوابم می&amp;zwnj;برد.نیم ساعت بعد زنگ می&amp;zwnj;زند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خوابی؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- آره...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- چه جوری خوابت برد؟؟ من توی برفا زدم بیرون و اینقدر سرم رو کوبیدم به دیوار که ورم کرده...اون وقت تو خوابی؟؟ چه جور دختری هستی تو آخه!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من می&amp;zwnj;مانم این کجایش عجیب است که وقتی می&amp;zwnj;گوییم تمام است، فکر کنم تمام است و وقتی خوابم می&amp;zwnj;آید بخوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;4.&lt;/strong&gt;مامان روی تخت دراز کشیده تا اورتوپد بیاید و بخیه های پایش را بکشد. یک کمی ترسیده است. دکتر نگاهی به بخیه ها می&amp;zwnj;کند و به من می&amp;zwnj;گوید:&amp;laquo; چرا خودت تو خونه نکشیدی شون؟؟ سٍت رو میزه. &amp;raquo; و می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دست به کار می&amp;zwnj;شوم. خونسرد. مامان تعجب کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- چطوری دلت میاد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خب کارمه. من نباید دل نازک باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ولی من مادرتم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-خب باشین. فرقی نمی&amp;zwnj;کنه. من همیشه باید کارم رو درست انجام بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان گمانم یک کمی غصه دار می&amp;zwnj;شود که به قول خودش دخترش این قدر بی&amp;zwnj;احساس است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;I&lt;/strong&gt; . لذت برده است از شعر. شاعرش را می&amp;zwnj;پرسد.می گویم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- نزار قُبانی فکر کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-اه...من نزار قَبانی شنیده بودم...تو نمی&amp;zwnj;دونی کدومش درسته؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- قَبانی. اونی که تو میگی همیشه درسته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی اتاق پزشک نشسته ام. چند دقیقه ای است که مریض ندارم.زنگش می&amp;zwnj;زنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- وااای...آره ساعت3 یه دختری رو آوردن که یه بسته زولپیدم خورده بود. اعزامش کردم...هرچند نهایتن برای بنزودیازپین ها کار خاصی انجام نمی&amp;zwnj;دن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- مطمئنی زولپیدم بنزودیازپینه؟ تا جایی که یادمه نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- نمیدونم...بذار نگاه کنم.نه...نگاه کردن نمی&amp;zwnj;خواد. تو قطعن درست میگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;II.&lt;/strong&gt; می&amp;zwnj;گوید نمی&amp;zwnj;شود. هیچ جوری نمی&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;دانستم. همیشه می&amp;zwnj;دانسته ام. اما هیچ وقت باورش نکرده بودم. به هم اتاقی قدیمم اس ام اس می&amp;zwnj;زنم: &amp;laquo; ویال xxx با میدازولام دیگه...راحت ترین راه همینه؟&amp;raquo; جواب می دهد:&amp;laquo;آره... کیو میخوای بکشی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوابش را نمی&amp;zwnj;دهم. از پرستار می&amp;zwnj;پرسم:&amp;laquo; چند وقته ترالی اورژانس رو چک نکردین؟ تاریخ دارو ها نگذشته باشه&amp;raquo; و به این بهانه می&amp;zwnj;روم به اتاق احیاء و یک میدازولام از ترالی&amp;nbsp; برمی&amp;zwnj;دارم. &amp;laquo; ویال xxx از کجا بیارم حالا... داروخونه بیرون که تعطیله...داروخونه خودمون هم شک می&amp;zwnj;کنن.&amp;raquo; چاره ای نیست. باید تا فردا صبر کنم. زنگ می&amp;zwnj;زند. زنگ می&amp;zwnj;زند و به خاطر صدایش، به خاطر این که هست، و به خاطر مهربانی بی&amp;zwnj;حد اش، میدازولام را فراموش می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;III.&lt;/strong&gt;دلگیر شده است. می&amp;zwnj;دانم. لعنت به من و این زبان تلخ&amp;zwnj;ام.این جور وقت ها دوست دارد تنها باشد. قطع میکنم. خشک شده&amp;zwnj;ام. نفَس ام بند آمده است. نمی توانم حتا از جایم بلند شوم و بخاری را روشن کنم. همان گوشه توی خودم جمع می&amp;zwnj;شوم و شروع می&amp;zwnj;کنم به اس ام اس زدن. دو ساعت تمام. یکی مانده به آخری را می&amp;zwnj;فرستم: &amp;laquo;غلط کردم...&amp;raquo; و شروع میکنم به تایپ آخری که زنگ می&amp;zwnj;زند. می&amp;zwnj;خندم و گریه می&amp;zwnj;کنم. عاشق&amp;zwnj;اش هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;IV&lt;/strong&gt; .رد زخم کوچکی روی پایش است.داستانش را می&amp;zwnj;پرسم. می&amp;zwnj;دانم چقدر قشنگ قصه می&amp;zwnj;گوید، می&amp;zwnj;دانم شیفته جزئیات است. شروع می&amp;zwnj;کند. من سرم را روی پایش می&amp;zwnj;گذارم و زخمش را نوازش می کنم. می&amp;zwnj;گوید یک روز یکی از خطی های ولیعصر به ونک از روی پایش رد شده و زخم و بیمارستان و بخیه. مفصل تر از این ها می&amp;zwnj;گوید البته. آن قدر که اشک های من پایش را خیس کنند.و از آن روز متنفر می&amp;zwnj;شوم از تمام خطی های ولیعصر به ونک.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بله.اینطوری است. یک روزی یک آدمی می&amp;zwnj;آید و تمام قوانین زندگی تان را به هم می&amp;zwnj;ریزد. اگر خدا دوستتان داشته باشد، آن آدم را می&amp;zwnj;بینید.می&amp;zwnj;بینید و عاشقش می&amp;zwnj;شوید. و اگر خدا خیلی دوستتان داشته باشد، این عشق را همراه می&amp;zwnj;کند با درد. با غم. غم عمیق.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و دنبال این چنین آدمی، 4 بار که سهل است، من چهارصد بار هم می&amp;zwnj;روم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/247</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8779787/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8779787</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 23:22:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرا با آرشه ات بنواز...</title>
      <description>&lt;p&gt;لوند و لولی و لاقید و لخت، با ویولن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خروش از آن تن بی تاب بود، تا ویولن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلند، مو و پر از حفره های خاجی، پشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشست و پشت به من کرد: گوئیا ویولن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای جیغ عطش، ارتعاش دائم سیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکان آرشه، ارگاسم پرصدا، ویولن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به من تمامی تاریخ عشق می&amp;zwnj;شد وحی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدا، صدای خداوند بود یا ویولن؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو روح سبز زمینی و می&amp;zwnj;کند آواز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طنین روح پرآوازه&amp;zwnj;ی تو را ویولن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا مرا بنواز، آن&amp;zwnj;چنان که گردیده&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یک نوازش تو، شاه سازها ویولن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: این پاسخ &amp;laquo;او&amp;raquo; بود به نوشته ی من.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/246</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8712343/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8712343</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Jan 2012 07:03:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ویولن گندمگون</title>
      <description>&lt;p&gt;ویولن را دوست دارم. رسم و رسومی دارد برای خودش. نمی شود همین طوری بروی سراغش. خسته نباید باشی. غمگین هم حتا. از جعبه بیرونش می آوری. شولدر را وصل می کنی. آرشه را برمی داری. پیچ اش را می پیچانی تا موهایش صاف بایستند. کلیفن را آرام و نرم روی موهای آرشه می کشی. یک کمی تکانش میدهی تا نرمه های کلیفن توی هوا پخش شوند. تا وقتی ساز میزنی ننشینند روی سازت. عزیز است آخر. کوک اش می کنی... و امیدوار می شوی این بار ناز نکند و بنشیند توی دست هایت...روی شانه ات...تا انگشتانت را راه بدهد روی خودش. نواختن اش هم راه و رسم دارد آخر.صاف می ایستی. سازت نباید خم شود...خودت نباید خم بشوی... وزن ات روی پای چپ... به قول &amp;laquo;تو&amp;raquo; با یک انحنای دوست داشتنی و خاص می ایستی. یک جوری که انگار لاقیدانه است، اما حواست به تک تک حرکاتت هست.... سخت راهت می دهد به خودش. اصلن همین است که به همه می گویم نیایند طرف اش. ناامید می شوند. می دانم. سال ها باید نازش را بکشی... آن هم هنرمندانه.اما وقتی راهت بدهد... دیوانه می شوی. مفتون اش میشوی.پروازت می دهد. نفس ات را بند می آورد.غمگین ات می کند، می ترساند ات، می خنداند ات، می میراند ات و زنده ات می کند. می گویند &amp;laquo;شاه&amp;raquo; سازها است...راست می گویند خب!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو را دوست دارم. رسم و رسومی داری برای خودت. نشد همین طوری بیایم سراغ ات. گواهش آن چهار باری که توی این سال ها آمدم و گفتی :&amp;laquo;نه&amp;raquo;. نگفتی نه...گفتی نمیشود آن لحظه ها. نمی دانستم آن روزها البته که رسم و رسوم عاشقیت را بلدی. و میخواهی تمام و کمال به جایش بیاوری. من هم خب بله... یک جوری می آمدم انگار مثلن سر راهم بوده ای. این جوری ها هم نبود. میخواستم ندانی چقدر فکر کرده ام سفید و قرمز بهتر است یا خاکستری و بنفش. می خواستم ندانی چقدر این در و آن در کوبیده ام تا پیدایت کنم.و خب تو هم ... مراسم را به جا آورده بودم، اما نمی دانستم تو هم مثل من کمال گرایی! ناامید نشدم...دیدی که! و وقتش که شد، راهم که دادی، که شد عاشقیت را تمام و کمال به جا بیاوریم، دیوانه ات شدم. مفتون ات شدم. پروازم دادی. نفس ام را بند آوردی. مرا مُردی و زنده ام کردی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شأن ات را دوست دارم. بلدی چطور شاهانه ناز کنی. هر چند تو میگویی از پشت که نگاهم می کنی، می شوم ویولن ات که فقط باید سوراخ های f اش را یک جایی حول و حوش مهره T11 تا L4 رسم کنی... اما دیدی که...شباهت تو بیش تر است!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/245</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8603430/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8603430</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Dec 2011 13:22:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شرح عکس</title>
      <description>&lt;p&gt;این پست به دلایلی حذف شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://havva12.persianblog.ir/post/244</link>
      <author>حوا</author>
      <comments>http://havva12.persianblog.ir/comments/2092/8535641/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2092.post-8535641</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Dec 2011 19:08:42 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
